حسنی و یه کدوی حرفزن دنبال راهی برای رسیدن به خونه میگردن؛ ماجرایی شیرین دربارهٔ فکر کردن، همکاری و کمک گرفتن.
معرفی قصه
حسنی میخواد یه کدوی گنده رو به خونه برسونه؛ اما این کدو حرف میزنه و دلش میخواد همهجا قلقله بخوره! این یه ماجرای تازه و کودکانه با الهام از اسم و حالوهوای کدو قلقلهزنه، دربارهٔ همکاری و فکر کردن قبل از عجله.
داستان کامل
یه صبح پاییزی، حسنی با مامانبزرگ رفت باغِ عمو رحمان. قرار بود برای آش عصرونه یه کدو بیارن. برگهای زرد زیر پاشون خشخش میکرد و حسنی هر چند قدم یه برگ قشنگ به مامانبزرگ نشون میداد.
عمو رحمان کنار بوتهها نشست و گفت: «این کدوی گرد رسیده. برای آش خوبه.» حسنی خم شد تا بلندش کنه، ولی کدو از چیزی که فکر میکرد سنگینتر بود. گفت: «اوه! انگار پر از سنگه!»
یهو کدو گفت: «سنگ کجا بود؟ من پر از کدوام!» حسنی از تعجب عقب رفت. مامانبزرگ هم عینکشو صاف کرد. کدو یه قلقلهٔ کوچیک خورد و خندید: «من کدو قلقلهزنم. لازم نیست بلندم کنین؛ خودم میغلتم!»
عمو رحمان با خنده گفت: «خب، کدویی که حرف میزنه مهمون ماست! برای آش یه کدوی معمولی برمیداریم.» مامانبزرگ از کدو پرسید: «دوست داری با ما بیای؟» کدو گفت: «معلومه! دلم میخواد کوچهها رو ببینم.»
حسنی ذوق کرد: «پس بیا مسابقه بدیم!» کدو توی قسمت صاف باغ قل خورد و آواز خوند: «قل و قل و قلقله، راه خونه کدوموره؟» حسنی خندید، اما مامانبزرگ گفت: «قبل از راه افتادن، مسیر رو نگاه کنیم. همهجاش صاف نیست.»
در باغ که رسیدن، دیدن کوچه یه سرازیری داره و پایینش به راهی میرسه که گاریها ازش رد میشن. کدو گفت: «بهبه! اینجا دیگه لازم نیست زحمت بکشم.» حسنی خواست در رو کامل باز کنه، بعد مکث کرد.
پرسید: «تو وقتی تند قل میخوری، چطوری وایمیستی؟» کدو یهکم فکر کرد. «راستش... پا که ندارم!» حسنی در باغ رو بسته نگه داشت و گفت: «پس از اینجا قلقله نمیریم. ممکنه نتونی وایسی.»
کدو اخم کرد: «ولی من دوست ندارم همینجا بمونم.» مامانبزرگ گفت: «میفهمم. دنبال یه راه دیگه میگردیم که بتونی باهامون بیای.» حسنی دوروبر رو نگاه کرد. یه سبد بزرگ کنار دیوار بود. گفت: «بذاریمش توی سبد؟»
عمو رحمان سبد رو بررسی کرد: «ته این یکی شل شده. برای این کدو مناسب نیست.» حسنی گفت: «پس این نقشه جواب نداد.» مامانبزرگ دست روی شونهش گذاشت: «اشکالی نداره. خوب شد قبل از راه افتادن فهمیدیم.»
کنار انبار، یه گاری دستی کوچیک بود. عمو رحمان گفت: «این برای جابهجا کردن بار باغه. اول چرخ و دستهشو نگاه میکنم.» چرخها رو بررسی کرد و یه پارچهٔ تاخورده کف گاری گذاشت تا کدو تکون زیادی نخوره.
مامانبزرگ و عمو رحمان کدو رو با هم توی گاری گذاشتن. حسنی برگهایی رو که سر راه چرخها بود کنار زد. بعد گفت: «منم میخوام هل بدم.» عمو رحمان جواب داد: «توی سرازیری دسته دست من میمونه. تو کنار مامانبزرگ بیا و راه رو نشون بده.»
کدو از توی گاری گفت: «پس من چیکار کنم؟» حسنی خندید: «تو هم آواز بخون، ولی قلقله نخور!» کدو آروم خوند: «قل و قل نداریم، با هم راه میریم!»
چند قدم جلوتر، حسنی دید یه تکه چوب توی مسیر افتاده. گفت: «عمو، یه لحظه وایسا!» وقتی گاری کامل ایستاد، عمو رحمان چوب رو برداشت و کنار گذاشت. مامانبزرگ گفت: «خوب شد دیدیش و خبر دادی.»
به راه گاریها که رسیدن، بزرگترها صبر کردن تا مسیر خالی بشه و بعد با هم رد شدن. کدو از توی گاری به برگها و گنجشکها نگاه میکرد. گفت: «آروم رفتن یه خوبی داره؛ میتونم همهچی رو ببینم!»
بالاخره رسیدن خونه. عمو رحمان گاری رو توی حیاط صاف نگه داشت و بزرگترها کدو رو پایین آوردن. حسنی یه جای قشنگ کنار باغچه براش آماده کرد. کدو گفت: «فکر میکردم چون گردم، باید همهجا غلت بخورم. ولی بعضی جاها بهتره کمک بگیرم.»
حسنی گفت: «منم فکر میکردم کمک کردن یعنی حتماً بار سنگین بردارم. ولی راه رو نگاه کردم و خبر دادم.» مامانبزرگ گفت: «همین هم یه کمک مهم بود عزیزم.»
عصر، بوی آش توی خونه پیچید. کدو قلقلهزن کنار در نشسته بود و آواز تازهشو میخوند: «یکی نگاه میکنه، یکی کمک میاره؛ وقتی کنار همیم، کارمون راه داره!» حسنی هم کنارش نشست. اون روز، هم یه دوست تازه پیدا کرده بود، هم فهمیده بود عوض کردن یه نقشهٔ نامناسب، خودش یه فکر خوبه.
شخصیتهای قصه
حسنی: پسری کنجکاو که یاد میگیره قبل از عجله، سؤال بپرسه.
کدو قلقلهزن: یه کدوی خیالی و بازیگوش که کمک گرفتن رو یاد میگیره.
مامانبزرگ: همراه مهربون حسنی که به فکرهاش گوش میده.
عمو رحمان: باغبونی که وسایل و مسیر رو بررسی میکنه.
پیام آموزشی
قبل از شروع یه کار، به مسیر و وسیلههامون نگاه کنیم. اگه نقشهای مناسب نبود، میتونیم عوضش کنیم و از یه بزرگتر مطمئن کمک بگیریم.
سؤالهایی برای گفتوگو
چرا حسنی نذاشت کدو توی سرازیری قل بخوره؟
چرا سبد رو انتخاب نکردن؟
حسنی بدون برداشتن بار سنگین چه کمکی کرد؟
تو کی یه نقشه رو عوض کردی تا کارت بهتر پیش بره؟
چی یاد گرفتیم؟
همکاری یعنی هرکس یه کار مناسب انجام بده. دیدنِ مشکل، خبر دادن و کمک خواستن هم به اندازهٔ انجام کار مهمه.
حرف آخر
حسنی و کدو زودتر از همه نرسیدن؛ با حوصله و کمک هم رسیدن. تازه توی راه فرصت کردن آواز بخونن و پاییز رو تماشا کنن.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)