قصهی دو خواهر و برادر که با همدیگه و با هوش خودشون از دست جادوگرِ بدجنسِ جنگل نجات پیدا میکنن.
این قصهی معروف «هانسل و گرتل» مال کشور آلمانه و دربارهی دو تا خواهر و برادره که توی یه جنگل تاریک گم میشن. یه جادوگرِ بدجنس میخواد بخورشون، ولی این دو تا بچه با همدیگه مهربونن و با هوشِ خودشون از خطر نجات پیدا میکنن. این قصه به ما یاد میده که وقتی با هم باشیم و فکر کنیم، میتونیم از هر خطری رد بشیم.
یکی بود یکی نبود، توی یه خونهی کوچیک کنار یه جنگلِ بزرگ، یه هیزمشکن با دو تا بچهش زندگی میکرد. پسرک هانسل اسم داشت و دخترک گرتل. مامانشون مرده بود و باباشون دوباره ازدواج کرده بود. اما زنِ باباشون اصلاً مهربون نبود و دلش نمیخواست این دو تا بچه توی خونهشون باشن.
یه روز که توی خونه هیچی برای خوردن نبود، زنِ بابا به هیزمشکن گفت: «این دو تا بچه رو فردا میبریم توی جنگل و رهاشون میکنیم. دیگه طاقت ندارم بهشون نون بدم!» هیزمشکن خیلی ناراحت شد و گفت: «چطور میتونم بچههای خودم رو توی جنگل رها کنم؟» ولی زنِ بابا اونقدر غر زد که آخرش هیزمشکن قبول کرد.
هانسل و گرتل توی اتاقشون خواب بودن و حرفای زنِ بابا رو شنیدن. گرتل گریه کرد و گفت: «وای، حالا ما رو توی جنگل رها میکنن!» هانسل گفت: «گریه نکن، من یه فکری میکنم.» هانسل تا شب صبر کرد و بعد یواشکی از خونه اومد بیرون و یه عالمه سنگِ سفیدِ کوچیک جمع کرد. جیبش رو پر از سنگ کرد و برگشت خوابید.
صبح که شد، زنِ بابا بهشون یه تیکه نون کوچیک داد و گفت: «بیایید بریم توی جنگل هیزم جمع کنیم.» هانسل موقع رفتن، یواشکی سنگهای سفید رو از توی جیبش درمیآورد و پشت سرش میانداخت. توی جنگل، باباشون یه آتیش درست کرد و گفت: «شما همینجا بمونید تا من برم هیزم ببرم.» بعد اون و زنِ بابا رفتن و بچهها رو تنها گذاشتن.
هانسل و گرتل منتظر موندن و موندن تا شب شد. گرتل ترسیده بود و گفت: «الان دیگه بابا نمیاد.» هانسل گفت: «نگران نباش، بیا بریم. من سنگهای سفید رو ریختم که راهمون رو پیدا کنیم.» اونها دنبال سنگهای سفید اومدن و تا صبح راه رفتن تا رسیدن به خونهشون. باباشون که اونها رو دید، خیلی خوشحال شد، ولی زنِ بابا اخم کرد و گفت: «دوباره برگشتن؟!»
چند روز بعد، باز هم خونه هیچی برای خوردن نداشت. زنِ بابا دوباره گفت: «این دفعه میبریمشون یه جای دورتر که دیگه نتونن برگردن.» هانسل که حرفاشون رو شنید، دوباره خواست سنگ جمع کنه، ولی این بار درِ خونه رو قفل کرده بودن و نمیتونست بیرون بره. صبح که شد، زنِ بابا بهشون یه تیکه نون کوچیکتر داد. هانسل نون رو توی جیبش گذاشت و موقع رفتن، خردههای نون رو پشت سرش میانداخت. گرتل گفت: «هانسل، چرا نون رو میاندازی؟» هانسل گفت: «تا راهمون رو گم نکنیم.»
باز هم توی جنگل، بچهها رو تنها گذاشتن. این بار خیلی دورتر بودن. وقتی شب شد، خواستن راه بیفتن، ولی خردههای نون رو پیدا نکردن. پرندهها اومده بودن و همهشون رو خورده بودن. هانسل و گرتل توی جنگل گم شدن و کلی راه رفتن، ولی هر چی گشتن خونهشون رو پیدا نکردن. کلی گریه کردن و زیر یه درخت خوابیدن.
صبح که از خواب بیدار شدن، دیدن یه پرندهی سفید قشنگ روی شاخهی یه درخته. پرنده شروع کرد به خوندن و پرواز کرد. هانسل و گرتل دنبالش راه افتادن. پرنده اونها رو برد به یه جای عجیب! یه خونهی کوچیک که دیوارهاش از شیرینی و نون و کیک بود و پنجرههاش از آب نباتِ رنگی! بچهها که کلی گرسنه بودن، خیلی خوشحال شدن و گفتن: «وای، چه خونهی قشنگی! بیا یه تیکه از دیوارش رو بخوریم.»
هانسل یه تیکه از سقفِ شیرینی خونه برداشت و گرتل یه تیکه از پنجرهی آب نباتی. همین که داشتن میخوردن، یه پیرزن از توی خونه اومد بیرون. بچهها ترسیدن و خواستن فرار کنن، ولی پیرزن با یه لبخند مهربون گفت: «نترسید بچهها! بیایید تو، من آدمِ خوبیم. گرسنهتون هست، نه؟» اونها رو برد توی خونه و یه شام حسابی بهشون داد. بعد تختهای تمیز و نرمی براشون درست کرد و گفت: «بخوابید تا فردا صبح.»
ولی اون پیرزنِ به ظاهر مهربون، یه جادوگرِ بدجنس بود! صبح زود که بچهها هنوز خواب بودن، اومد پیش هانسل و دید چه پسرِ تپلی شده. گفت: «اینی رو نگه میدارم که بخورش! ولی اول یه کم چاقش کنم.» بعد هانسل رو بیدار کرد و براش یه قفسِ آهنی آورد و گفت: «بشین تو این قفس تا چاق بشی!» گرتل که بیدار شد، دید برادرش توی قفسه و گریه کرد. جادوگر گفت: «گریه نکن، به تو هم یه کاری میدم. هر روز باید برام آب بیاری و غذا بپزی تا هانسل رو چاق کنم.»
هر روز جادوگر میاومد و به هانسل میگفت: «انگشتت رو بده ببینم چاق شدی یا نه؟» هانسل که زرنگ بود، به جای انگشتش، یه تیکه استخونِ مرغ رو نشونش میداد. جادوگر که چشماش ضعیف بود، فکر میکرد انگشت هانسل همونقدر لاغره و میگفت: «هنوز چاق نشدی!» تا اینکه یه روز دیگه طاقت نیورد و به گرتل گفت: «برو یه تنور درست کن، امروز میخوام هانسل رو بپزم!» گرتل خیلی ترسید، ولی یه فکری به سرش زد. اومد تنور رو روشن کرد و به جادوگر گفت: «من نمیتونم بفهمم تنور گرم شده یا نه. تو خودت برو ببین.» جادوگر رفت سرش رو کرد توی تنور، و گرتل با یه هلِ محکم، اونو هل داد توی تنور! درِ تنور رو بست و جادوگر سوخت.
گرتل سریع دوید و قفس رو باز کرد و هانسل رو بیرون آورد. هر دو خیلی خوشحال بودن و همدیگه رو بغل کردن. بعد توی خونهی جادوگر گشتن و یه عالمه جواهر و سکهی طلا پیدا کردن. جیبهاشون رو پر کردن و راه افتادن. توی راه، یه پرندهی سفید دوباره اومد و نشونشون داد که از کجا برن. بالاخره رسیدن به خونهشون. باباشون که اونها رو دید، کلی گریه کرد و گفت: «بچههای عزیزم، من خیلی پشیمونم! زنِ بدجنس هم مرده و حالا ما سه تا با هم زندگی میکنیم.» هانسل و گرتل جواهرا رو نشون دادن و از اون به بعد، همه با خوشحالی و خوشی زندگی کردن.
این قصه مال کشور آلمان هست.
چی یاد گرفتیم؟ همدلی و هوش در برابر خطر
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)