قصهی دو خواهر و برادر که با همدیگه و با هوش خودشون از دست جادوگرِ بدجنسِ جنگل نجات پیدا میکنن.
هانسل و گرتل
معرفی داستان
یکی بود، یکی نبود. در یک خانهی کوچک کنار یک جنگل بزرگ، یک هیزمشکن با دو تا بچهاش زندگی میکرد. پسرک «هانسل» و دخترک «گرتل» نام داشتند. مادرشان مرده بود و پدرشان دوباره ازدواج کرده بود. اما زنِ بابا مهربان نبود و دلش نمیخواست بچهها در خانه بمانند. یک روز، او بچهها را به جنگل برد و رهایشان کرد. اما هانسل و گرتل با همدلی و هوش خود، از خطرات جان سالم به در بردند. قصهای درباره همدلی، هوش و نجات از خطر...
داستان کامل
یکی بود، یکی نبود. در یک خانهی کوچک کنار یک جنگل بزرگ، یک هیزمشکن با دو تا بچهاش زندگی میکرد. پسرک «هانسل» و دخترک «گرتل» نام داشتند.
مادرشان از دنیا رفته بود و پدرشان دوباره ازدواج کرده بود. اما زنِ بابا اصلاً مهربان نبود و دلش نمیخواست بچهها در خانه بمانند. همیشه غر میزد و میگفت:
«این دو تا بچه فقط نان ما را میخورند!»
یک روز که توی خانه هیچی برای خوردن نبود، زنِ بابا به هیزمشکن گفت:
«این دو تا بچه را فردا میبریم توی جنگل و رهایشان میکنیم. دیگر طاقت ندارم به آنها نان بدهم!»
هیزمشکن خیلی ناراحت شد و گفت:
«چطور میتوانم بچههای خودم را توی جنگل رها کنم؟»
اما زنِ بابا آنقدر غر زد که آخرش هیزمشکن قبول کرد.
هانسل و گرتل توی اتاقشان خواب بودند و حرفهای زنِ بابا را شنیدند. گرتل گریه کرد و گفت:
«وای! حالا ما را توی جنگل رها میکنند!»
هانسل با مهربانی گفت:
«گریه نکن! من یک فکری میکنم.»
هانسل تا شب صبر کرد و بعد یواشکی از خانه بیرون آمد. یک عالمه سنگ سفید کوچک جمع کرد و جیبش را پر از سنگ کرد. بعد برگشت و خوابید.
صبح که شد، زنِ بابا به آنها یک تکه نان کوچک داد و گفت:
«بیایید برویم توی جنگل هیزم جمع کنیم.»
هانسل موقع رفتن، یواشکی سنگهای سفید را از جیبش درمیآورد و پشت سرش میانداخت.
توی جنگل، بابا یک آتش درست کرد و گفت:
«شما همین جا بمانید تا من بروم هیزم بیاورم.»
بعد او و زنِ بابا رفتند و بچهها را تنها گذاشتند.
هانسل و گرتل منتظر ماندند و ماندند تا شب شد. گرتل ترسیده بود و گفت:
«الان دیگر بابا نمیآید...»
هانسل با لبخند گفت:
«نگران نباش! بیا برویم. من سنگهای سفید را ریختهام که راهمان را پیدا کنیم.»
آنها دنبال سنگهای سفید رفتند و تا صبح راه رفتند تا به خانهشان رسیدند. بابا که آنها را دید، خیلی خوشحال شد، اما زنِ بابا اخم کرد و گفت:
«دوباره برگشتند؟!»
چند روز بعد، باز هم در خانه هیچی برای خوردن نبود. زنِ بابا دوباره گفت:
«این دفعه آنها را به جای دورتری میبریم که دیگر نتوانند برگردند.»
هانسل که حرفهایشان را شنید، دوباره خواست سنگ جمع کند، اما این بار درِ خانه را قفل کرده بودند و نمیتوانست بیرون برود.
صبح که شد، زنِ بابا به آنها یک تکه نان کوچکتر داد. هانسل نان را توی جیبش گذاشت و موقع رفتن، خردههای نان را پشت سرش میانداخت.
گرتل پرسید:
«هانسل، چرا نان را میاندازی؟»
هانسل گفت:
«تا راهمان را گم نکنیم.»
باز هم توی جنگل، بچهها را تنها گذاشتند. این بار خیلی دورتر بودند. وقتی شب شد، خواستند راه بیفتند، اما خردههای نان را پیدا نکردند. پرندهها آمده بودند و همهشان را خورده بودند.
هانسل و گرتل در جنگل گم شدند. کلی راه رفتند، اما هر چه گشتند، خانهشان را پیدا نکردند. زیر یک درخت نشستند و گریه کردند تا خوابشان برد.
صبح که از خواب بیدار شدند، یک پرندهی سفید قشنگ روی شاخهی درخت دیدند. پرنده شروع به آواز خواندن کرد و پرواز کرد. هانسل و گرتل دنبالش راه افتادند.
پرنده آنها را به یک جای عجیب برد: یک خانهی کوچک که دیوارهایش از شیرینی و نان و کیک بود و پنجرههایش از آبنبات رنگی!
بچهها که گرسنه بودند، خیلی خوشحال شدند. هانسل گفت:
«بیا یک تکه از دیوارش را بخوریم!»
هانسل یک تکه از سقف شیرینی برداشت و گرتل یک تکه از پنجرهی آبنباتی.
ناگهان، یک پیرزن از خانه بیرون آمد. بچهها ترسیدند و خواستند فرار کنند، اما پیرزن با لبخندی مهربان گفت:
«نترسید بچهها! بیایید تو، من آدم خوبی هستم. گرسنه هستید، نه؟»
آنها را به خانه برد و یک شام حسابی به آنها داد. بعد تختهای نرم و تمیزی برایشان درست کرد و گفت:
«بخوابید تا فردا صبح.»
اما آن پیرزنِ به ظاهر مهربان، یک جادوگر بدجنس بود! صبح زود که بچهها هنوز خواب بودند، آمد و هانسل را دید. با خودش گفت:
«این پسر را نگه میدارم تا چاقش کنم و بخورمش!»
هانسل را بیدار کرد و او را در یک قفس آهنی گذاشت. گرتل که بیدار شد، برادرش را در قفس دید و گریه کرد. جادوگر گفت:
«گریه نکن! تو هم باید برایم کار کنی. هر روز آب بیاور و غذا بپز تا هانسل چاق شود!»
هر روز جادوگر میآمد و به هانسل میگفت:
«انگشتت را بده ببینم چاق شدی یا نه؟»
هانسل که زرنگ بود، به جای انگشتش، یک تکه استخوان مرغ به او میداد. جادوگر که چشمهایش ضعیف بود، فکر میکرد انگشت هانسل همانقدر لاغر است و میگفت:
«هنوز چاق نشدی!»
تا اینکه یک روز، جادوگر طاقت نیاورد و به گرتل گفت:
«برو تنور را روشن کن! امروز میخواهم هانسل را بپزم!»
گرتل خیلی ترسید، اما یک فکر به ذهنش رسید. تنور را روشن کرد و به جادوگر گفت:
«من نمیتوانم بفهمم تنور گرم شده یا نه. خودت برو ببین!»
جادوگر سرش را توی تنور کرد و گرتل با یک هل محکم، او را به داخل تنور انداخت! درِ تنور را بست و جادوگر سوخت.
گرتل سریع دوید و قفس را باز کرد و هانسل را بیرون آورد. هر دو خیلی خوشحال شدند و همدیگر را بغل کردند.
بعد توی خانهی جادوگر گشتند و یک عالمه جواهر و سکهی طلا پیدا کردند. جیبهایشان را پر کردند و راه افتادند.
توی راه، یک پرندهی سفید دوباره آمد و راه خانه را به آنها نشان داد. بالاخره به خانهشان رسیدند.
بابا که آنها را دید، از خوشحالی گریه کرد و گفت:
«بچههای عزیزم! من خیلی پشیمانم! زنِ بدجنس هم مرده و حالا ما سهتایی با هم زندگی میکنیم!»
هانسل و گرتل جواهرات را نشان دادند و از آن به بعد، همه با خوشحالی و خوشی زندگی کردند.
شخصیتهای داستان
هانسل: پسرک باهوش و زرنگی که با سنگهای سفید و استخوان مرغ، خود و خواهرش را نجات میدهد.
گرتل: دخترک شجاع و باهوشی که با زیرکی خود، جادوگر را نابود میکند.
بابا: هیزمشکنی که در ابتدا ضعیف است اما در نهایت پشیمان میشود و با بچههایش زندگی میکند.
زنِ بابا: شخصیت بدجنس داستان که بچهها را به جنگل میبرد.
جادوگر: شخصیت شروری که با خانهی شیرینی خود، بچهها را فریب میدهد اما در نهایت شکست میخورد.
پیام آموزشی داستان
این داستان به طور غیرمستقیم به کودکان میآموزد که:
همدلی و همکاری با خواهر و برادر، قدرت ما را چند برابر میکند.
هوش و زرنگی در شرایط سخت، ما را نجات میدهد.
نباید به غریبهها اعتماد کرد، حتی اگر مهربان به نظر برسند.
با هم بودن و کمک به یکدیگر، از هر خطری عبور میکند.
خوبی همیشه بر بدی پیروز میشود.
خانواده ارزشمندترین داشتهی ماست.
سوالهایی برای گفتگو با کودک
۱. چرا زنِ بابا میخواست هانسل و گرتل را به جنگل ببرد؟
۲. هانسل برای پیدا کردن راه خانه از چه چیزی استفاده کرد؟
۳. چرا دفعهی دوم نتوانستند راه خانه را پیدا کنند؟
۴. بچهها در جنگل چه خانهای پیدا کردند و چه کسی آنجا زندگی میکرد؟
۵. جادوگر چه نقشهای برای هانسل و گرتل داشت؟
۶. هانسل چطور جادوگر را گول زد که فکر کند هنوز لاغر است؟
۷. گرتل چطور جادوگر را نابود کرد؟
۸. از این داستان چه چیزی یاد گرفتی؟
۹. چرا همدلی و همکاری با خواهر و برادر مهم است؟
۱۰. اگر تو جای هانسل و گرتل بودی، چه کار میکردی؟
چی یاد گرفتیم؟
همدلی و همکاری با خانواده، ما را قوی میکند.
هوش و زرنگی در شرایط سخت، نجاتبخش است.
به غریبهها نباید اعتماد کرد، حتی اگر مهربان به نظر برسند.
با هم بودن و کمک به یکدیگر، از هر خطری عبور میکند.
خوبی همیشه بر بدی پیروز میشود.
خانواده ارزشمندترین گنج زندگی است.
نتیجهگیری
داستان کهن و پرماجرای «هانسل و گرتل» از برادران گریم، یکی از معروفترین قصههای آلمانی است که به کودکان میآموزد همدلی و هوش در برابر خطر، راه نجات است. هانسل و گرتل با همکاری و زرنگی خود، از دست جادوگر بدجنس فرار کردند و به خانه بازگشتند.
این قصه به کودکان یادآوری میکند که هیچوقت نباید در برابر خطر تسلیم شوند و همیشه باید با همدلی و هوش، راهی برای نجات پیدا کنند. همچنین اهمیت خانواده و همکاری را به کودکان نشان میدهد.
پس بیایید مثل هانسل و گرتل، همدل باشیم، باهوش باشیم و هیچوقت از هم جدا نشویم. 👦👧✨
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)