یه درنای سفید با پارچهای زیبا از دوستهاش تشکر میکنه؛ قصهای دربارهی قدردانی، استراحت و احترام به خواستههای همدیگه.
معرفی داستان
یه درنای سفید، یه خونهی چوبی و یه پارچه با نقش پرندهها؛ اینها کنار هم یه قصه از قدردانی میسازن. «درنای سپاسگزار» بازآفرینی آرومی از یه افسانهی ژاپنیه. درنا اسم یه پرندهست با پاها و گردن بلند.
داستان کامل
یکی بود، یکی نبود. توی یه روستای کوچیک در ژاپن، پیرمرد و پیرزنی توی یه خونهی چوبی زندگی میکردن. باغچهشون کوچیک بود، ولی هر بهار پر از شکوفه میشد. زمستونها هم کنار پنجره مینشستن، چای میخوردن و افتادن برف رو تماشا میکردن.
یه روز، پیرمرد توی راه برگشت از روستا، درنای سفیدی رو دید که پاش لای نخهای رهاشده گیر کرده بود. پرنده هر بار تکون میخورد، نخ بیشتر دور پاش میپیچید. پیرمرد آروم ایستاد تا نترسونتش و از همسایهای که از پرندهها مراقبت میکرد کمک خواست.
همسایه با وسایل مناسب اومد و نخها رو باز کرد. چند روز از درنا مراقبت کردن تا آمادهی برگشتن به طبیعت شد. صبحی که پرنده بال زد و رفت، پیرزن دست تکون داد: «برو پیش دوستات، پرندهی قشنگ!»
چند شب بعد، مسافری به در خونهشون زد. دختر جوونی بود با لباس روشن و کیسهای از نخهای آبی و سفید. گفت: «برف راه رو بسته. میتونم امشب اینجا استراحت کنم؟» پیرمرد و پیرزن با هم صحبت کردن و براش توی اتاق مهمون جا آماده کردن.
سر شام، دختر گفت: «من پارچهبافی بلدم. دوست دارم برای تشکر، یه پارچه براتون ببافم.» پیرزن گفت: «خوشحال میشیم، ولی برای موندن اینجا مجبور نیستی کاری بکنی.» دختر لبخند زد: «میدونم. خودم دوست دارم.»
صبح، دختر دار کوچیک بافندگی رو توی اتاق گذاشت. گفت: «وقتی کار میکنم، سکوت رو دوست دارم. لطفاً قبل از اومدن تو در بزنین. دلم میخواد نقش پارچه هم تا آخر کار یه غافلگیری بمونه.» پیرمرد گفت: «حتماً. هر وقت چیزی لازم داشتی صدامون کن.»
تقتق، تقتق! صدای دار بافندگی توی خونه پیچید. دختر نخها رو از بین هم رد میکرد و هر چند وقت یه بار برای استراحت بیرون میاومد. پیرزن براش چای میریخت و دربارهی گلهای باغچه حرف میزدن.
روز بعد، دختر پارچه رو آورد. آبی بود و سفید، با نقش چند تا درنا که انگار بالهاشون توی باد تکون میخورد. پیرمرد با تعجب گفت: «چه کار ظریفی!» پیرزن دستش رو روی پارچه کشید: «معلومه براش وقت گذاشتی. خیلی ممنون.»
دختر گفت: «این هدیهی شماست. میتونین نگهش دارین یا بفروشین.» پیرمرد و پیرزن تصمیم گرفتن با فروشش سقف خونه رو تعمیر کنن. مدتها بود موقع بارون از یه گوشهش آب میچکید.
پارچه توی بازار مشتری پیدا کرد و سقف تعمیر شد. پیرمرد از خوشحالی گفت: «اگه یه پارچهی دیگه هم داشته باشیم، میتونیم...» بعد دید دختر شونههاش رو ماساژ میده. حرفش رو نگه داشت و پرسید: «خستهای؟»
دختر گفت: «آره. الان دلم استراحت میخواد.» پیرزن گفت: «پس استراحت کن. همون یه هدیه هم برای ما خیلی باارزشه.» پیرمرد سر تکون داد: «درست میگی. نباید از خوشحالی یادم بره تو هم خسته میشی.»
فرداش دختر گفت میخواد تکهی کوچیکی از نخهای باقیمونده رو برای خودش ببافه. رفت توی اتاق و در رو بست. پیرمرد که خیلی کنجکاو شده بود، بیاختیار دستش رو گذاشت روی دستگیره. بعد یاد قولش افتاد و در زد: «میتونم بیام تو؟»
دختر گفت: «یه کم دیگه، لطفاً.» پیرمرد گفت: «باشه» و برگشت کنار پنجره. چند دقیقه بعد، دختر خودش در رو باز کرد. یه نوار کوچیک با نقش بالهای سفید توی دستش بود.
گفت: «حالا دوست دارم یه چیزی بهتون بگم. من توی دنیای جادویی این قصه، همون درناییام که کمکش کردین.» پیرمرد و پیرزن به هم نگاه کردن. دختر ادامه داد: «اومدم تشکر کنم. این پارچهها رو با نخهایی که آورده بودم بافتم. حالا وقتشه به جمع پرندهها برگردم.»
پیرزن آروم گفت: «دلمون برات تنگ میشه، ولی خوشحالیم میری جایی که دوست داری.» پیرمرد هم گفت: «مراقبت از تو برای گرفتن هدیه نبود. از آشنایی باهات خوشحال شدیم.»
دختر رفت توی باغ. نسیم کوچیکی اومد و توی چشمبههمزدنی، درنای سفیدی جای اون ایستاده بود. بالهاش رو باز کرد، یه دور بالای خونه زد و به سمت آسمون روشن پرواز کرد.
پیرمرد و پیرزن کنار هم ایستادن و نگاهش کردن تا مثل یه نقطهی سفید شد. بعد رفتن توی خونه؛ سقف دیگه چکه نمیکرد و روی میز، یه نوار بافتهشده با نقش بالها مونده بود.
هر وقت به اون نوار نگاه میکردن، یاد دوستشون میافتادن؛ دوستی که یادشون داده بود تشکرکردن قشنگه، اما هیچکس لازم نیست برای جبران محبت، خودش رو خسته و ناراحت کنه.
شخصیتهای داستان
درنا: پرندهی سفیدی که توی این افسانه میتونه به شکل آدم دربیاد و با هنرش تشکر کنه.
پیرمرد: کسی که کمک میکنه و یاد میگیره به خستگی و خواستهی دوستش توجه کنه.
پیرزن: میزبان مهربونی که مهمونش رو مجبور به کار نمیکنه.
پیام آموزشی داستان
قدردانی میتونه یه تشکر ساده یا کاری باشه که با میل خودمون انجام میدیم. برای جبران محبت کسی، مجبور نیستیم کاری کنیم که اذیتمون میکنه. به حریم هم هم احترام میذاریم؛ مثلاً قبل از ورود به اتاق در میزنیم.
سؤالهایی برای گفتوگو با کودک
پیرمرد برای کمک به پرنده از کی کمک خواست؟
وقتی دختر گفت خستهست، میزبانها چی کار کردن؟
پیرمرد وقتی کنجکاو شد، چطور به قولش عمل کرد؟
تو دوست داری چطور از کسی تشکر کنی؟
چی یاد گرفتیم؟
هدیه و کمک، نباید تبدیل به اجبار بشه.
میتونیم بگیم خستهایم یا به استراحت نیاز داریم.
کنجکاوی اشکالی نداره؛ سؤال میپرسیم و به حریم دیگران احترام میذاریم.
اگه رازی ما رو میترسونه یا ناراحت میکنه، میتونیم به یه بزرگتر قابلاعتماد بگیم؛ حتی اگه کسی گفته باشه نگیم.
نتیجهگیری
عزیزم، یه «ممنونم» از ته دل هم میتونه خیلی قشنگ باشه. برای قدردانبودن لازم نیست خودت رو به زحمت بندازی یا از خواستههای خودت بگذری.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)