دختر و غاز طلایی

قصه‌ی دختر مهربونی که به خاطر خوبی‌هاش به غاز طلایی می‌رسه و پاداش می‌گیره.

این قصه‌ی قشنگ و قدیمی از کشور آلمانه و درباره یه دختر مهربونه که به خاطر کارای خوبش یه غاز طلایی پیدا می‌کنه و آخرش پاداش می‌گیره. بیا ببینیم توی این قصه چی می‌شه!

یکی بود یکی نبود، توی یه ده کوچولو، یه دختر مهربون با باباش زندگی می‌کرد. مامانش مرده بود و باباش پیرمرد خوبی بود. دختره هر روز صبح زود بیدار می‌شد، تمیزکاری می‌کرد، براش صبحونه درست می‌کرد و بعد می‌رفت توی باغچه از گل‌ها مواظبت می‌کرد. همه توی ده می‌گفتن: «چه دختر مهربونی! کاش همه مثل او بودن!»

یه روز باباش گفت: «دخترم، برو یه کم اطراف ده بگرد و هوای تازه بخور. من خودم می‌دونم که تو همیشه زحمت می‌کشی. برو یه تفریح کن.» دختره خوشحال شد، یه تکه نون خشک برداشت که راه بچسبه و راه افتاد. اون راه می‌رفت و آواز می‌خوند تا رسید به یه جنگل قشنگ. توی جنگل هوا تمیز بود و پرنده‌ها جیک‌جیک می‌کردن.

دختره یه جا نشست که کمی استراحت کنه. دید یه پیرمرد کوچولو با ریش سفید بلند و لباس کهنه اومد و با صدای لرزونی گفت: «دختر جان، من خیلی گرسنه‌ام. چیزی داری بهم بدی؟» دختره بدون فکر کردن، تکه نون خشکش رو درآورد و گفت: «بفرمایید، این نون رو دارم، ولی با هم می‌خوریم.» پیرمرد خندید و گفت: «تو دختر خوبی هستی. به خاطر مهربونیت، من بهت یه هدیه می‌دم.»

پیرمرد یه غاز طلایی از زیر عبا درآورد. غاز پرهای طلایی برق‌دار داشت که توی نور خورشید می‌درخشید. پیرمرد گفت: «این غاز طلایی رو بگیر و ببر خونه. ولی یادت باشه، هر کسی که بخواد بهت صدمه بزنه یا بخواد یه پر از غاز بکنه، به غاز می‌چسبه و نمی‌تونه جدا بشه تا تو بگی آزادش کن.» دختره تعجب کرد و از پیرمرد تشکر کرد. پیرمرد ناپدید شد و دختره غاز رو بغل کرد و راه افتاد.

دختره یه کم راه رفت که رسید به یه باغ سیب. توی باغ، یه درخت سیب پر از سیب قرمز و آبدار بود. دختره دید یه پیرزن داره زیر درخت گریه می‌کنه. پرسید: «مادرجان، چرا گریه می‌کنی؟» پیرزن گفت: «سیب‌ها رو نمی‌تونم بچینم، دستم بهشون نمی‌رسه.» دختره غاز رو زمین گذاشت و گفت: «صبر کن، من می‌چینم برات.» اون پرید و چند تا سیب درشت چید و داد به پیرزن. پیرزن گفت: «تو خیلی مهربونی. به خاطر این کارت، یه چیز بهت یاد می‌دم: هر وقت بهت سخت گذشت، غاز رو بغل کن و بگو "طلاییِ من، کمکم کن"، اون بهت کمک می‌کنه.» دختره تشکر کرد و دوباره راه افتاد.

دختره به ده خودشون رسید. همه از دیدن غاز طلایی تعجب کردن. بچه‌ها دورش جمع شدن و می‌خواستن پرهای طلایی رو لمس کنن. دختره با مهربونی گفت: «بیاین، ولی مواظب باشین که نچسبین بهش!» ولی یه پسر بچه که خیلی کنجکاو بود، یه پر رو کشید و ناگهان به غاز چسبید! هر چی تلاش کرد نتونست جدا بشه. دختره خندید و گفت: «ببین، گفتم مواظب باش! حالا بیا با من بیا تا ببرمت خونه.» پسر بچه که دیگه نمی‌تونست کاری کنه، مجبور شد با غاز و دختره راه بیفته.

توی راه، یه دختر دیگه که خواهر پسر بچه بود، اومد و گفت: «واي، برادر من چرا به غاز چسبیده؟» اومد که بکشدش، ولی به محض اینکه دست زد به برادرش، اونم چسبید. حالا دختره با غاز طلایی، پسر بچه و خواهرش راه می‌رفتن. یه کم بعد، یه مرد کشاورز اومد و گفت: «این چه وضعیه؟ چرا این بچه‌ها به غاز چسبیدن؟» اومد که کمکی کنه، ولی دستش به دختره خورد و اونم چسبید. بعدش زنش اومد و همون اتفاق افتاد. همه با هم مثل قطار به غاز چسبیده بودن و دختره جلوشون راه می‌رفت و می‌خندید.

دختره با این گروه عجیب به یه شهر رسید. توی شهر، یه پادشاه بود که یه دختر داشت که هیچوقت نمی‌خندید. پادشاه اعلام کرده بود: «هر کی بتونه دختر من رو بخندونه، می‌تون باهاش ازدواج کنه و نصف پادشاهی رو بهش می‌دم.» خیلی‌ها تلاش کرده بودن، ولی هیچکس نتونسته بود. دختره با غاز طلایی و اون گروه که به هم چسبیده بودن وارد میدون شهر شد. مردم جمع شدن و به اونها نگاه می‌کردن.

دختر شاهزاده از پنجره کاخ نگاه می‌کرد. وقتی اون صحنه‌ی بامزه رو دید - یه دختر با غاز طلایی و یه عده آدم که مثل قطار به هم چسبیده بودن - اول یه لبخند کوچولو زد و بعد با صدای بلند خندید! «خخخخخ! این چه شکلیه!» مردم هم شروع به خندیدن کردن. پادشاه که خیلی خوشحال شده بود، گفت: «تو تونستی دختر من رو بخندونی! پس طبق قولم، باید باهاش ازدواج کنی و نصف پادشاهی رو بگیری.»

دختره که یه دختر ساده و بی‌آلایش بود، گفت: «پادشاه جان، من نمی‌خوام نصف پادشاهی رو بگیرم. من فقط می‌خوام که این آدما آزاد بشن و به خونه‌هاشون برگردن.» پادشاه تعجب کرد و گفت: «ولی این همه ثروت رو نمی‌خوای؟» دختره گفت: «نه، من با پدرم توی ده خودمون خوشبختم. فقط مهربونی برام مهمه.» پادشاه از این حرف دختره خیلی خوشش اومد و گفت: «تو واقعاً دختر خوبی هستی. پس من بهت یه جایزه دیگه می‌دم: غاز طلایی رو نگه دار و هر وقت خواستی بیا به کاخ. من همیشه بهت کمک می‌کنم.»

دختره با غاز طلایی و اون گروه به ده برگشت. وقتی رسیدن، دختره گفت: «حالا بذارین آزادتون کنم.» اون غاز رو بغل کرد و گفت: «طلاییِ من، اینا رو آزاد کن.» ناگهان همه از هم جدا شدن و به زمین افتادن. همه خندیدن و از دختره تشکر کردن. از اون روز به بعد، دختره توی ده خودش زندگی می‌کرد و هر وقت کسی به کمک نیاز داشت، می‌رفت کمکش می‌کرد. غاز طلایی همیشه کنارش بود و بهش یادآوری می‌کرد که مهربانی چقدر ارزشمنده.

مردم ده همیشه می‌گفتن: «دختر مهربون، تو به خاطر خوبی‌هات این غاز رو پیدا کردی و به خاطر خوبی‌هات همیشه خوشبختی.» دختره لبخند می‌زد و می‌گفت: «مهربانی کار سختی نیست، فقط کافیه دلت بخواد به دیگران کمک کنی.» و اونها همه با هم توی آرامش و خوشی زندگی می‌کردن.

این قصه مال کشور آلمان هست.

چی یاد گرفتیم؟ مهربانی پاداش دارد

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه