دوستی یه پسر و درخت سیب، فرصتی برای گفتوگو درباره بخشندگی، قدردانی و مراقبت از خود؛ همراه با پرسشها و یه پایان پیشنهادی برای خیالپردازی.
معرفی داستان
یه درخت سیب و یه پسر کوچولو دوست هم هستن. پسر بزرگ میشه و خواستههاش تغییر میکنه، اما آیا حواسش به نیازهای دوستش هم هست؟ این بازنویسی کوتاهِ درخت بخشنده، فرصتیه برای حرف زدن دربارهی محبت، قدردانی و حد و اندازهی کمک کردن.
داستان کامل
یکی بود، یکی نبود. توی یه دشت سبز، درخت سیب بزرگی بود. پسری کوچولو هر روز میاومد کنارش. زیر سایهش بازی میکرد، از سیبهای رسیده میخورد و وقتی خسته میشد، روی علفها دراز میکشید.
توی دنیای خیال قصه، درخت میتونست حرف بزنه. از دیدن پسر خوشحال میشد و میگفت: «امروز چه بازیای داریم؟» پسر گاهی از برگهای افتاده شکل میساخت و گاهی ماجرای روزش رو تعریف میکرد.
زمان گذشت و پسر بزرگتر شد. کمتر برای بازی سر میزد. یه روز اومد و گفت: «پول لازم دارم تا چیزهایی رو که میخوام بخرم.»
درخت گفت: «من پول ندارم. میتونی سیبهام رو ببری و بفروشی.» پسر سیبها رو چید و رفت. درخت از کمک کردن خوشحال شد، اما دلش میخواست دوستش کمی هم کنارش بمونه.
مدت زیادی گذشت. این بار پسر، جوون شده بود. به درخت گفت: «یه خونه میخوام.» درخت پیشنهاد کرد از شاخههاش استفاده کنه.
جوون شاخهها رو برید و برد. حالا درخت دیگه اون سایهی پُرپشت رو نداشت. جای شاخهها خالی بود و باد راحتتر از کنارش میگذشت. خواستهی پسر برآورده شده بود، اما این کمک برای درخت هزینهی بزرگی داشت.
سالها بعد، پسر که حالا مرد میانسالی بود، برگشت. گفت: «دلم میخواد سفر کنم. یه قایق لازم دارم.» درخت تنهش رو به او پیشنهاد کرد. مرد تنه رو برید و از درخت فقط یه کنده باقی موند.
اینجا میشه یه لحظه مکث کرد. درخت کمک کرده بود، ولی خیلی چیزها رو از دست داده بود: شاخهها، برگها و جایی که پرندهها روی آن مینشستن. آیا برای دوست داشتن لازم بود اینهمه از خودش بگذره؟
زمان باز هم گذشت. یه روز پیرمردی آرومآروم به دشت اومد. همون پسر کوچولو بود که حالا موهاش سفید شده بود.
درخت گفت: «دیگه میوه و شاخهای ندارم.» پیرمرد جواب داد: «من هم حالا فقط یه جای آروم برای نشستن میخوام.» روی کنده نشست و مدتی سکوت کرد.
درخت و دوست قدیمیش دوباره کنار هم بودن. قصه در همین دیدار، ما رو با یه سؤال تنها میذاره: اگه پسر در همهی این سالها حالِ درخت رو هم میپرسید، دوستیشون چه شکلی میشد؟
شخصیتهای داستان
درخت: دوستی بخشنده که نیازهای خودش در رابطه کمتر دیده میشه.
پسر: کسی که در طول زندگی نیازهای تازهای پیدا میکنه، اما همیشه به اثر درخواستهاش روی دوستش توجه نمیکنه.
پیام آموزشی داستان
میتونیم بخشنده باشیم و در عین حال مراقب خودمون بمونیم. این قصه به معنی توصیه به بریدن درخت یا از دست دادن همهچیز برای دیگری نیست. دوستیِ خوب برای نیازهای هر دو طرف جا داره.
سؤالهایی برای گفتوگو با کودک
پسر وقتی کوچیک بود، چه چیزهایی رو با درخت شریک میشد؟
بهجز برداشتن میوه و چوب، چه کارهایی میتونست برای درخت بکنه؟
درخت وقتی چیزی برای دادن نداشت، باز هم ارزشمند بود؟ چرا؟
اگه درخت میگفت «نمیتونم شاخههام رو بدم»، پسر چه جواب مهربونی میتونست بده؟
تو برای این دو دوست چه پایان متفاوتی میسازی؟
چی یاد گرفتیم؟
برای دوستداشتنی بودن لازم نیست همیشه چیزی بدیم.
میتونیم به یه درخواست نه بگیم و همچنان مهربون باشیم.
قدردانی فقط تشکر نیست؛ توجه به نیازهای طرف مقابل هم هست.
درختها و طبیعت هم به مراقبت نیاز دارن.
یه پایان پیشنهادی با کودک
حالا میتونیم با هم یه پایان تازه تصور کنیم: پسر پیش از بریدن شاخهها میپرسه «چه کمکی از دستت برمیآد که بهت آسیب نزنه؟» درخت میگه «سیبهای رسیدهم رو تقسیم میکنم و میتونی زیر سایهم استراحت کنی، ولی برای زنده موندن به تنه و شاخههام نیاز دارم.» پسر هم برای پیدا کردن راههای دیگه از آدمهای باتجربه کمک میگیره.
نتیجهگیری
عزیزم، محبت قشنگه، ولی نیازهای تو هم مهمن. لازم نیست برای نگه داشتن دوستی، هر درخواستی رو قبول کنی. دوست خوب هم حال تو رو میپرسه و به حد و اندازهی کمکت احترام میذاره.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)