قصهی پسر بامزهای که از خونه فرار کرد و با غرورش همه رو مسخره کرد، تا اینکه یه روباه حیلهگر بلایی سرش آورد!
این قصهی معروف «پسر زنجبیلی» مال کشور آمریکاست و یه قصهی پرماجرا و بامزهست. توی این قصه میبینیم که غرور و مسخره کردن بقیه آخرش آدم رو به دردسر میندازه. پس بیا با هم گوش بدیم ببینیم پسر زنجبیلی چه بلایی سرش اومد!
یکی بود یکی نبود، توی یه خونهی کوچیک و قشنگ، یه پیرزن و یه پیرمرد زندگی میکردن. اونا خیلی مهربون بودن، ولی هیچ بچهای نداشتن و دلمشون میخواست یه بچه داشتن که باهاش بازی کنن و باهاش حرف بزنن.
یه روز پیرزن گفت: «پیرمرد، بیا یه آدمک زنجبیلی درست کنیم. با خمیر زنجبیل یه پسر کوچولو میسازیم، با کشمش چشماشو درمیاریم و با بادوم دکمههاشو میذاریم. شاید یه کم خوشحال شیم.» پیرمرد هم قبول کرد و دست به کار شدن.
پیرزن خمیر زنجبیل رو ورز داد و یه پسر بامزه درست کرد. چشماشو با دو تا کشمش سیاه، دکمههاشو با سه تا بادوم، و دهنشو با یه تیکه شکلات درست کرد. بعد پسر زنجبیلی رو گذاشت توی سینی و گذاشت توی تنور تا بپزه.
پسر زنجبیلی توی تنور که بود، یه کم گرمش شد و یه هو دید میتونه حرف بزنه! با خودش گفت: «وای، من یه پسر زنجبیلیام! من خیلی خوشگلم و خوشمزهام! حتماً همه عاشق من میشن!» یهو در تنور رو باز کرد و پرید بیرون!
پیرزن که داشت کلوچه میپخت، یهو دید پسر زنجبیلی از تنور پرید بیرون و شروع کرد به دویدن! داد زد: «وای! پسر زنجبیلی فرار کرد! بیا بگیرش!» پیرمرد هم دوید دنبالش، ولی پسر زنجبیلی با خنده گفت: «بدو بدو، هرچی بدوی به من نمیرسی! من پسر زنجبیلیام، من یه پسر تیز و سریعم!»
پیرزن و پیرمرد هر چی دویدن، نتونستن بگیرنش. پسر زنجبیلی از خونهشون زد بیرون و رفت توی جاده. توی جاده یه گاو مشغول چریدن بود. گاو پسر زنجبیلی رو دید و گفت: «چه پسر بامزهای! بیا ببینمت!» پسر زنجبیلی گفت: «من از دست پیرزن و پیرمرد فرار کردم، از دست تو هم فرار میکنم! بدو بدو، هرچی بدوی به من نمیرسی!»
گاو هم دوید دنبالش، ولی پسر زنجبیلی با خنده و مسخره کردن، از دستش فرار کرد و رفت جلوتر. یه کم که رفت، به یه اسب رسید. اسب گفت: «چه پسری! بیا باهات بازی کنم!» پسر زنجبیلی گفت: «من از دست پیرزن و پیرمرد و گاو فرار کردم، از دست تو هم فرار میکنم! بدو بدو، هرچی بدوی به من نمیرسی!»
اسب هم دوید دنبالش، ولی پسر زنجبیلی از دستش فرار کرد و رفت جلوتر. حالا دیگه خیلی مغرور شده بود و فکر میکرد هیچ کس نمیتونه بگیرشش. یه کم بعد، رسید به یه دسته آدمهایی که توی مزرعه مشغول کار بودن. اونا پسر زنجبیلی رو دید و گفتن: «چه پسری! بیا ببینمت!» پسر زنجبیلی با غرور گفت: «من از دست پیرزن و پیرمرد و گاو و اسب فرار کردم، از دست شماها هم فرار میکنم! بدو بدو، هرچی بدوی به من نمیرسی!»
همهی اون آدمها هم دویدن دنبالش، ولی پسر زنجبیلی از دستشون فرار کرد. حالا دیگه خیلی خسته شده بود، ولی بازم غرورش نمیذاشت بایسته. یه کم بعد، رسید به یه جنگل. توی جنگل یه روباه حیلهگر از لونهش اومد بیرون و پسر زنجبیلی رو دید.
روباه با ناز و ادا گفت: «چه پسر خوشگلی! چه بوی خوبی میدی! بیا یه کم باهات حرف بزنم.» پسر زنجبیلی گفت: «من از دست پیرزن و پیرمرد و گاو و اسب و آدمها فرار کردم، از دست تو هم فرار میکنم! بدو بدو، هرچی بدوی به من نمیرسی!»
روباه که دید نمیتونه بدوه و بگیرشش، با حیلهگری گفت: «من که نمیخوام بگیرمت! من فقط میخوام باهات دوست بشم. بیا سوار کولم شو تا با هم بریم یه جای قشنگ، اونجا کلی خوش میگذرونیم.» پسر زنجبیلی که خسته شده بود و غرورش هم نمیذاشت فکر کنه، گفت: «باشه، ولی اگه خواستی منو بخوری، من فرار میکنم!» و پرید روی کول روباه.
روباه راه افتاد و رفت توی جنگل. یه کم که رفت، گفت: «پسر زنجبیلی، اینجا خیلی عمیقه، بیا سوار دمم شو که خیس نشی.» پسر زنجبیلی هم پرید روی دم روباه. یه کم بعد، روباه گفت: «پسر زنجبیلی، اینجا خیلی سرده، بیا سوار کولم شو که گرم بمونی.» پسر زنجبیلی هم پرید روی کول روباه.
روباه که حالا پسر زنجبیلی رو روی کولش داشت، گفت: «پسر زنجبیلی، اینجا خیلی باد میاد، بیا سوار بینیام شو که باد نخوری!» پسر زنجبیلی هم که دیگه کلهش گیج رفته بود، پرید روی بینی روباه. روباه یهو سرش رو تکون داد و پسر زنجبیلی رو پرت کرد بالا و قورتش داد!
پسر زنجبیلی توی شکم روباه رفت و دیگه هیچکی دیگه ندیدش. آخرش فهمید که غرورش و مسخره کردن بقیه، آخرش آدم رو به دردسر میندازه. اگه اون مغرور نمیشد و به حرف بقیه گوش میداد، شاید هیچ وقت این بلا سرش نمیاومد.
این قصه مال کشور آمریکا هست.
چی یاد گرفتیم؟ مغرور نشدن
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)