قصهی بامزهی یه شلغم غولپیکر که با کمک همدیگه از زمین درمیاد و به بچهها قدرت همکاری رو یاد میده.
این قصهی قشنگ و معروف، مال کشور روسیهست و به بچهها یاد میده که با کمک همدیگه و دست به دست هم دادن، میشه هر کار بزرگی رو انجام داد. حالا بشینین تا براتون قصهی «شلغم بزرگ» رو تعریف کنم.
یکی بود یکی نبود، توی یه دهدهی کوچیک و قشنگ، یه پدربزرگ مهربون زندگی میکرد. پدربزرگ یه باغچهی بزرگ داشت که هر سال توش سبزیجات خوشمزه میکاشت. اون خیلی به باغچهش عشق میورزید و هر روز صبح زود از خواب بیدار میشد و میرفت بهش آب بده و بیل بزنه.
یه روز بهار، پدربزرگ یه دونه شلغم کوچولو برداشت و با دقت توی خاک نرم کاشت. به شلغم کوچولو آب داد و گفت: «رشد کن، رشد کن، شلغم کوچولوی من! بزرگ شو و قوی شو!» شلغم کوچولو هم هر روز یه کم بزرگتر میشد. پدربزرگ هر روز میاومد بهش سر میزد و از دیدنش کیف میکرد.
روزها گذشت و تابستون اومد. شلغم کوچولو یه شلغم بزرگ و قشنگ شده بود. اما نه یه شلغم معمولی! اونقدر بزرگ شده بود که از خاک بیرون زده بود و مثل یه کدو حلوایی بزرگ میموند. پدربزرگ با تعجب نگاش کرد و گفت: «وای! چه شلغم بزرگی! این که از همهی شلغمهایی که توی عمرم دیدم بزرگتره!»
پدربزرگ خوشحال شد و تصمیم گرفت شلغم رو از زمین دربیاره. رفت جلو، خم شد و با دو تا دستش ساقهی شلغم رو محکم گرفت. کشید و کشید و کشید... اما شلغم تکون نخورد! پدربزرگ عرق کرد و نفس نفس زد، ولی شلغم سر جاش موند. پدربزرگ با ناراحتی گفت: «وا! این شلغم چه قدر سفته! من که به تنهایی نمیتونم بکشمش بیرون.»
پدربزرگ فکری به ذهنش رسید. رفت دم در خونه و با صدای بلند صدا زد: «مادربزرگ! مادربزرگ! بیا ببین چه شلغم بزرگی توی باغچه سبز شده! بیا کمکم کن تا بکشمش بیرون!» مادربزرگ که داشت توی خونه آشپزی میکرد، صداش رو شنید و با عجله اومد بیرون. وقتی شلغم بزرگ رو دید، با تعجب گفت: «وای خدای من! این که مثل یه کوهه!»
مادربزرگ رفت پشت پدربزرگ و کمر پدربزرگ رو گرفت. پدربزرگ ساقهی شلغم رو گرفت و مادربزرگ کمر پدربزرگ رو. هر دو با هم کشیدن و کشیدن و کشیدن... اما شلغم باز هم تکون نخورد. پدربزرگ و مادربزرگ خسته شدن و نشستن کنار شلغم. پدربزرگ گفت: «نمیشه! دو نفر هم نمیتونن این شلغم لعنتی رو بکشن بیرون!»
مادربزرگ یه دفعه یادش اومد که نوهشون توی خونهست. گفت: «پدربزرگ! صبر کن! دختر کوچولو توی خونهست. بذار صداش کنم تا بیاد کمک کنه.» مادربزرگ صدا زد: «دختر کوچولو! بیا ببین چه شلغم بزرگی! بیا به ما کمک کن!» دختر کوچولو که داشت با عروسکهاش بازی میکرد، صداشون رو شنید و با خوشحالی اومد بیرون. وقتی شلغم رو دید، چشمهاش گرد شد و گفت: «چه شلغم گندهای! مثل یه فیل!»
دختر کوچولو رفت پشت مادربزرگ و مادربزرگ رو گرفت. مادربزرگ پدربزرگ رو گرفت و پدربزرگ ساقهی شلغم رو. همه با هم کشیدن و کشیدن و کشیدن... اما شلغم هنوز تکون نخورد! دختر کوچولو با ناراحتی گفت: «این شلغم خیلی سنگینه! ما سه نفر هم نمیتونیم بکشیمش!»
دختر کوچولو یه دفعه فکری به ذهنش رسید. گفت: «بابا! بابا! بیا به ما کمک کن!» بابا که توی حیاط داشت هیزم میشکست، صداش رو شنید و اومد. بابا رفت پشت دختر کوچولو و دختر کوچولو رو گرفت. دختر کوچولو مادربزرگ رو گرفت، مادربزرگ پدربزرگ رو گرفت و پدربزرگ ساقهی شلغم رو. هر چهار نفر با هم کشیدن و کشیدن و کشیدن... اما شلغم بازم تکون نخورد!
بابا با تعجب گفت: «عجب شلغم سمجی! این که از خونهی ما هم بزرگتره!» مامان که از پنجره داشت نگاه میکرد، گفت: «بابا! منم میام کمک! صبر کنین تا بیام!» مامان با عجله اومد بیرون و رفت پشت بابا و بابا رو گرفت. حالا پنج نفر شدن: مامان، بابا، دختر کوچولو، مادربزرگ و پدربزرگ. همه با هم کشیدن و کشیدن و کشیدن... اما شلغم هنوز سر جاش بود!
همه خسته و عرقکرده نشستن کنار شلغم. پدربزرگ با ناامیدی گفت: «این شلغم نه که درنمیاد، ما رو هم میکشه!» اما دختر کوچولو یه دفعه فریاد زد: «صبر کنین! سگمون، سگ کوچولو! بیا اینجا!» سگ کوچولو که توی حیاط داشت با پروانهها بازی میکرد، اومد دم در باغچه. دختر کوچولو گفت: «سگ کوچولو! بیا به ما کمک کن!» سگ کوچولو رفت پشت مامان و مامان رو گرفت. حالا شش نفر شدن. همه با هم کشیدن و کشیدن و کشیدن... اما شلغم بازم تکون نخورد!
همه خیلی خسته شده بودن. دختر کوچولو با ناراحتی به سگ کوچولو نگاه کرد و گفت: «سگ کوچولو، هرکی رو که دوست داری صدا کن!» سگ کوچولو یه نگاه به اطراف انداخت و گربهی نازنین خونه رو دید که روی پشتبوم نشسته بود. سگ کوچولو واق واق کرد: «گربه! بیا پایین! بیا به ما کمک کن!» گربهی نازنین با تنبلی اومد پایین و رفت پشت سگ کوچولو و سگ کوچولو رو گرفت. حالا هفت نفر شدن: گربه، سگ کوچولو، مامان، بابا، دختر کوچولو، مادربزرگ و پدربزرگ.
همه با هم کشیدن و کشیدن و کشیدن... یهو یه صدای «تاپ!» اومد و شلغم بزرگ از زمین درومد! همهی اونا که داشتن میکشیدن، با هم زمین خوردن و روی هم ریختن. اول همه یه کم ترسیدن، اما بعد فهمیدن که شلغم درومده! همه با خوشحالی جیغ کشیدن و بلند شدن. شلغم بزرگ رو برداشتن و با هم برداشتنش توی خونه. مادربزرگ با همون شلغم بزرگ یه سوپ خوشمزه درست کرد و همه دور هم نشستن و با هم خوردن. آخ که چه روز قشنگی بود!
این قصه مال کشور روسیه هست.
چی یاد گرفتیم؟ قدرت همکاری گروهی
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)