یه توپ گمشده و یه قول عجولانه، شاهزادهخانوم و قورباغه رو به گفتوگو میرسونه؛ قصهای درباره مسئولیت و احترام به انتخاب همدیگه.
معرفی داستان
یه توپ طلایی افتاده توی آب و یه قورباغه میتونه پیداش کنه. اما قولی که شاهزادهخانوم با عجله میده، دردسر درست میکنه. این بازآفرینی آروم از «شاهزاده قورباغه» دربارهی فکرکردن قبل از قول و احترام به خواستههای همدیگهست.
داستان کامل
یکی بود، یکی نبود. توی یه قصر قدیمی، شاهزادهخانومی زندگی میکرد که یه توپ طلایی کوچیک داشت. عصرها توی باغ باهاش بازی میکرد. یه روز توپ از دستش سُر خورد، چند تا قِل زد و افتاد توی حوض: شالاپ!
شاهزادهخانوم از لبهی آب عقب رفت. توپش رو دوست داشت، ولی میدونست نباید برای گرفتنش وارد آب بشه. نشست روی نیمکت و آه کشید: «حالا چطور پیداش کنم؟»
یه قورباغهی سبز از بین برگها سرک کشید و گفت: «من شنا بلدم. میتونم برم دنبالش.» شاهزادهخانوم از شنیدن صدای قورباغه تعجب کرد. گفت: «واقعاً؟ هر چی بخوای بهت میدم!»
قورباغه گفت: «من طلا نمیخوام. دوست دارم باهات همبازی بشم و امروز توی باغ قصر مهمونت باشم.» شاهزادهخانوم بدون فکر گفت: «باشه، قول میدم!»
قورباغه شیرجه زد و چند لحظه بعد، توپ رو آورد کنار چمن. شاهزادهخانوم از خوشحالی توپ رو برداشت و دوید سمت قصر. قورباغه صدا زد: «صبر کن! من که نمیتونم به تندی تو بدوم!» اما اون فقط برای نشوندادن توپش عجله داشت و برنگشت.
نزدیک عصر، تقتق کوچیکی به در باغ خورد. قورباغه رسیده بود. شاهزادهخانوم از پشت در نگاه کرد و یه کم خجالت کشید. پدرش که کنارش بود، پرسید: «دوستته؟»
شاهزادهخانوم ماجرا رو تعریف کرد: «قول دادم باهاش بازی کنم، ولی بعد رفتم. الان هم نمیدونم دوست دارم چی بازی کنیم.» پادشاه گفت: «اول بهتره بری و بابت بیخبر رفتنت عذرخواهی کنی. بعد دربارهی یه برنامه که هر دوتون دوست دارین حرف بزنین.»
شاهزادهخانوم در رو باز کرد و گفت: «ببخشید منتظرت نَموندم. برای توپم خیلی خوشحال شده بودم.» قورباغه گفت: «من ناراحت شدم. فکر کردم قولت رو فراموش کردی.» شاهزادهخانوم جواب داد: «حق داشتی منتظر باشی. بیا یه بازی انتخاب کنیم.»
اول توپبازی رو امتحان کردن، اما توپ برای دستهای کوچیک قورباغه سنگین بود. بعد قورباغه پیشنهاد داد مسابقهی پرش بذارن. شاهزادهخانوم خندید: «تو خیلی بهتر از من میپری! یه بازی پیدا کنیم که هر دومون بتونیم انجام بدیم.»
بالاخره با چند تا برگ و سنگریزه، یه مسیر کوچیک روی چمن ساختن. قرار شد هر کدوم یه برگ رو آروم فوت کنن تا به آخر مسیر برسه. برگ قورباغه چرخید و رفت زیر نیمکت. خودش هم خندید: «برگ من راه رو گم کرد!»
بعد از بازی، شاهزادهخانوم یه بشقاب کوچیک جدا برای مهمونش آورد. کنار هم توی باغ نشستن. قورباغه گفت: «میتونم امشب هم بمونم؟» شاهزادهخانوم مکث کرد و گفت: «من برای مهمونی امروز قول داده بودم. برای شب نمیتونم تصمیم بگیرم. باید با خانوادهم حرف بزنم.»
قورباغه گفت: «باشه. من میتونم برگردم کنار حوض. اونجا خونهی خودمه.» پادشاه که صدای حرفشون رو شنید، گفت: «خوبه که روشن گفتین چی میخواین و به جواب هم احترام گذاشتین.»
شاهزادهخانوم پرسید: «پس اگه یه قول عجولانه بدم چی؟ باید هر کاری بود انجامش بدم؟» پدرش گفت: «نه عزیزم. اگه قولی خطرناک یا ناراحتکننده بود، از یه بزرگتر کمک بگیر و دربارهی عوضکردنش حرف بزن. ولی برای قولهای درستت هم مسئولیت قبول کن؛ کسی رو بیخبر منتظر نذار.»
قورباغه سر تکون داد: «دوستی که با مجبورکردن درست نمیشه.» همون موقع یه نور طلایی کوچیک دور برگها چرخید. شاهزادهخانوم چشمهاش رو گرد کرد. نور بیشتر شد و وقتی آروم گرفت، بهجای قورباغه یه شاهزادهی جوان ایستاده بود!
شاهزاده گفت: «من طلسم شده بودم. توی این افسانه، طلسم وقتی باز میشد که یه نفر با من محترمانه رفتار کنه و خودم هم یاد بگیرم به انتخابش احترام بذارم.»
شاهزادهخانوم گفت: «پس خوب شد هر دومون حرف زدیم!» شاهزاده خندید: «و خوب شد برگ من زیر نیمکت رفت؛ هنوز باید برم پیداش کنم!»
اونها همون روز تصمیم بزرگی نگرفتن. فقط قرار گذاشتن باز هم توی باغ بازی کنن و همدیگه رو بهتر بشناسن. شاهزاده هم برای دیدن خانوادهش راه افتاد.
توپ طلایی برگشته بود، ولی شاهزادهخانوم چیز مهمتری هم یاد گرفته بود: قبل از قولدادن فکر کنه، اگر اشتباه کرد راستش رو بگه و برای دوستبودن، هم به قولهاش توجه کنه، هم به خواستههای خودش و دوستش.
شخصیتهای داستان
شاهزادهخانوم: کسی که یاد میگیره با عجله قول نده و بابت اشتباهش عذرخواهی کنه.
قورباغه: دوست تازهای که میفهمه همراهی باید با رضایت هر دو نفر باشه.
پادشاه: پدری که به گفتوگو و پیدا کردن راه منصفانه کمک میکنه.
پیام آموزشی داستان
قولدادن مسئولیت داره، پس قبلش فکر میکنیم. اما هیچ قولی ما رو مجبور به کاری خطرناک یا ناراحتکننده نمیکنه. میتونیم خواستهمون رو بگیم، به جواب هم گوش بدیم و برای تغییر یه قول از بزرگتر قابلاعتماد کمک بگیریم.
سؤالهایی برای گفتوگو با کودک
شاهزادهخانوم برای چی باید عذرخواهی میکرد؟
چطور بازیای پیدا کردن که برای هر دو مناسب باشه؟
وقتی قورباغه خواست شب بمونه، چه گفتوگویی کردن؟
قبل از قولدادن، به چه چیزهایی فکر میکنی؟
چی یاد گرفتیم؟
کسی رو که منتظرمونه بیخبر نمیذاریم.
به جواب «نه» و خواستهی همدیگه احترام میذاریم.
برای جبران اشتباه، حرف میزنیم و رفتارمون رو درست میکنیم.
نتیجهگیری
عزیزم، یه قول خوب، قولیه که دربارهش فکر کردی و از پسش برمیای. اگه هم یه بار عجله کردی، میتونی کمک بگیری و راه درستتری پیدا کنی.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)