داستانی درباره گربهی ملوس که یاد میگیرد چگونه خشم خود را کنترل کند.
روزی روزگاری، گربهای ملوس به نام پشمالو در شهری کوچک زندگی میکرد. پشمالو به خاطر خُلق آرام و دوستانهاش بسیار محبوب بود. اما یک چیز بود که وقتی پیش میآمد، پشمالو را به شدت ناراحت میکرد و آن هم زمانی بود که کسی دم او را میکشید.
یک روز، وقتی پشمالو در حال بازی با گولههای کاموای رنگارنگ خود بود، ناگهان بچهای ناشیانه دست به دم او برد و او را از خواب شیرینش بیدار کرد. پشمالو با خشم از جا پرید و گفت: «آخ، چرا اذیتم کردی؟»
بچه ترسید و گفت: «ببخشید، نمیخواستم اذیتت کنم!»
پشمالو که هنوز خیلی عصبانی بود، به گوشهای رفت و گفت: «چرا همیشه این اتفاق برای من میافتد؟»
در همان لحظه، مادر پشمالو به او نزدیک شد و گفت: «پشمالوی عزیزم، همهی ما گاهی عصبانی میشویم. بیا یک راه جدید برای کنترل خشمت یاد بگیریم. با هم نفس عمیق بکشیم و تا سه بشماریم.»
پشمالو با تردید گفت: «واقعا جواب میدهد؟»
مادرش لبخند زد و گفت: «بله، بیا امتحان کنیم. یک... دو... سه...»
پشمالو نفس عمیقی کشید و احساس کرد که خشمش کم شده است.
مادر گفت: «حالا فکر کن که چرا عصبانی شدی و آیا میتوانی بهتر توضیح دهی که چه احساسی داری؟»
پشمالو فکر کرد و گفت: «احساس کردم کسی احترام دم من را ندارد، و ای کاش بیشتر احتیاط کنند.»
مادر با مهربانی گفت: «عزیزم، اگر این حس را با زبانی آرام توضیح بدهی، همه بهتر تو را درک میکنند.»
پشمالو با لبخندی گفت: «ممنون مامان، حالا میروم و به دوستم میگویم چطور احساس کردم. امیدوارم از این به بعد متوجه باشند.»
پیام داستان: یادگیری کنترل خشم میتواند به ما کمک کند تا بهتر احساساتمان را بیان کنیم و روابط بهتری با دیگران داشته باشیم.