مینا با کمک مامانبزرگ پنج دونه بذر برنج میکاره و یاد میگیره برای رشد، صبر، مراقبت و برنامهریزی لازمه.
معرفی قصه
تا حالا یه دونه کاشتی و منتظر سبز شدنش موندی؟ این قصه، بازآفرینی کودکانهای دربارهٔ یه دختر کنجکاو و پنج دونه بذر برنجه؛ دربارهٔ صبر، یاد گرفتن و فکر کردن به فردا.
داستان کامل
یه صبح بهاری، مینا کنار مامانبزرگش نشسته بود و پاکتهای بذر رو مرتب میکرد. توی یکی از پاکتها فقط پنج دونه مونده بود. مینا گفت: «با این پنجتا که حتی یه کاسه برنج هم درست نمیشه!»
مامانبزرگ کف دستشو باز کرد: «درسته. اینا برای پختن نیستن؛ بذر برنجن. اگه شرایطشون مناسب باشه، میتونیم بکاریمشون و ببینیم چی میشه.»
مینا پرسید: «فردا برنج داریم؟» مامانبزرگ خندید: «نه عزیزم! گیاه برای بزرگ شدن وقت میخواد. تازه ممکنه همهٔ دونهها هم سبز نشن. ما مراقبت میکنیم و یاد میگیریم.»
با هم رفتن کنار خزانهٔ کوچیک مزرعه. مامانبزرگ جای مناسبی آماده کرد و نشون داد بذرها رو چطور بکارن. مینا یه نشونهٔ چوبی کنار اون قسمت گذاشت و توی دفترش پنجتا دونه کشید. بالای صفحه نوشت: «روز کاشت».
صبح فردا مینا با عجله گفت: «هنوز هیچی نشده!» مامانبزرگ گفت: «بعضی کارا اولش دیده نمیشن. لازم نیست خاکو هی کنار بزنیم. بیا فقط رطوبتشو با هم بررسی کنیم.»
چند روز گذشت. یه روز مینا چهار تا جوانهٔ سبز دید. پنجمی خبری ازش نبود. اخم کرد: «پس من خرابش کردم؟» مامانبزرگ گفت: «نه لزوماً. همهٔ بذرها رشد نمیکنن. همین چهار تا رو داریم؛ بیا ببینیم چه چیزایی لازم دارن.»
مینا هر بار با مامانبزرگ به جوانهها سر میزد. توی دفترش قدشون رو با یه خط نشون میداد. وقتی برای جابهجایی آماده شدن، بزرگترها اونها رو به گوشهٔ کوچیکی از شالیزار منتقل کردن. مینا از کنار مسیر نگاه کرد و نشونهٔ چوبیشو به مامانبزرگ داد.
یه عصر باد و بارون شروع شد. مینا از پشت پنجره گفت: «بریم کمک گیاهها؟» مامانبزرگ دستشو گرفت: «الان توی خونه میمونیم. وقتی هوا آروم شد و رفتن به مزرعه امن بود، با هم سر میزنیم.»
صبح، یکی از بوتهها خم شده بود. مینا ناراحت شد. مامانبزرگ بوته و خاک دورش رو بررسی کرد و کمکش کرد صاف بمونه. گفت: «همهچیز دست ما نیست، ولی میتونیم ببینیم چه کمکی ازمون برمیاد.» مینا هم بهجای کندن بوته، توی دفترش نوشت: «بعد از بارون، بررسی کردیم.»
ماهها گذشت. خوشهها رسیدن و وقت برداشت شد. بزرگترها خوشهها رو چیدن و مینا کنار مامانبزرگ دونهها رو تماشا کرد. گفت: «از اون پنجتا بیشتر شدن!» مامانبزرگ گفت: «آره، ولی هنوز برداشت یه مزرعهٔ بزرگ نیست. این حاصل یه شروع کوچیکه.»
مینا خواست همه رو توی یه شیشهٔ قشنگ بریزه. بعد مکث کرد: «اگه همه رو فقط نگه داریم، سال بعد چی بکاریم؟» با راهنمایی مامانبزرگ، یه مقدار بذر مناسب برای فصل بعد کنار گذاشتن و تاریخش رو روی پاکت نوشتن.
همسایهشون از راه رسید و دفتر مینا رو دید. پرسید: «اینا رو تو کشیدی؟» مینا با ذوق گفت: «آره! اینجا عجله داشتم، اینجا چهار تا جوانه دراومد، اینجا هم بارون اومد.» همسایه گفت: «پس فقط برنج نکاشتی؛ کلی چیز هم یاد گرفتی!»
مینا دفترشو بست و گفت: «سال بعد بازم امتحان میکنم. این دفعه میدونم برای بزرگ شدن، هم وقت لازمه، هم مراقبت، هم کمک.» مامانبزرگ بغلش کرد: «همین که یاد گرفتی، خودش یه برداشت خوبه.»
شخصیتهای قصه
مینا: دختر کنجکاوی که یاد میگیره عجله نکنه.
مامانبزرگ: همراه باتجربهای که کاشت و مراقبت رو یاد میده.
پیام آموزشی
شروع کوچیک ارزش داره. برای نتیجه گرفتن، برنامه، زمان و مراقبت لازمه؛ اگر هم نتیجه کامل نشد، میتونیم از تجربهمون یاد بگیریم.
سؤالهایی برای گفتوگو
چرا مینا هر روز خاک رو کنار نزد؟
وقتی یکی از دونهها سبز نشد، مامانبزرگ چی گفت؟
تو برای چه کاری باید صبر کنی؟
چرا بخشی از بذرها رو برای فصل بعد نگه داشتن؟
چی یاد گرفتیم؟
صبور باشیم، از آدم باتجربه کمک بگیریم، موقع طوفان در جای امن بمونیم و برای قدم بعدی برنامه داشته باشیم.
حرف آخر
اون پنج دونه قرار نبود همهٔ مشکلهای دنیا رو حل کنن. اما به مینا کمک کردن بفهمه یه کار کوچیک، با حوصله و یاد گرفتن، چطور میتونه رشد کنه.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)