ماهیگیر و دیو

قصه‌ی ماهیگیری که با هوشش دیوِ توی بطری رو شکست می‌ده و نشون می‌ده که زور هیچ وقت به هوش نمی‌رسه.

این قصه‌ی قشنگ و قدیمی «ماهیگیر و دیو» از کشورهای خاورمیانه اومده و به ما یاد می‌ده که همیشه با فکر و هوش می‌شه از پسِ هر مشکلی برومد، حتی اگه طرفِ مقابل خیلی قوی و ترسناک باشه. پس بیایید با هم بشینیم و ببینیم این ماهیگیرِ باهوش چه‌جوری تونست از توی یه دردسرِ بزرگ جونِ سالم به در ببره.

یکی بود یکی نبود، تو یه شهرِ قدیمی و قشنگ، یه ماهیگیرِ پیر و مهربون زندگی می‌کرد. هر روز صبح زود که هنوز خورشید درست بالا نیومده بود، می‌رفت کنار دریا، تورش رو می‌نداخت تو آب و منتظر می‌موند تا یه ماهیِ خوشگل و تازه صید کنه. ولی اون روزِ خاص، همه‌چی فرق داشت.

ماهیگیرِ پیر سه بار تورش رو انداخت تو آب. بارِ اول که تور رو کشید، فقط یه مشت علفِ هرز و خس و خاشاک توش بود. بارِ دوم هم هیچی جز یه لاشه‌ی خر و یه مشت خاک و سنگ نداشت. ماهیگیر که حسابی ناامید شده بود، با خودش گفت: «آخه این چه روزیه؟ خدا کنه دفعه‌ی سوم یه چیزی گیر بیاد، وگرنه امروز هم مثل دیروز نون و آبمون نمی‌شه.»

بارِ سوم که تور رو کشید، باز هم خبری از ماهی نبود. فقط یه بطریِ مسیِ قدیمی و دربسته توش بود که مثل طلا برق می‌زد. ماهیگیر که خیلی تعجب کرده بود، بطری رو برداشت و با خودش گفت: «این بطری که این‌قدر قشنگه، حتماً یه چیزِ باارزشی توشه. بذار بازش کنم ببینم چی داره.»

ماهیگیر درِ بطری رو که باز کرد، یه دفعه یه دودِ غلیظ و سیاه از توش بیرون زد که تا آسمون رفت. ماهیگیر که حسابی ترسیده بود، عقب پرید و لرزید. کمکم اون دود جمع شد و تبدیل به یه دیوِ غول‌پیکر و ترسناک شد که سرش به ابرها می‌رسید و چشمهاش مثل آتیش می‌سوخت.

دیو با صدای رعدآسا گفت: «آهای ماهیگیرِ بدبخت! می‌دونی کی هستم؟ من یه دیوِ قَدَر هستم که هزار سال توی این بطری حبس بودم. حالا که اومدی و من رو آزاد کردی، باید بکشمت!»

ماهیگیر که اولش خیلی ترسیده بود، ولی یه کم که فکر کرد، با یه لبخندِ زیرکانه گفت: «آقا دیو، من که پیرمردِ بیچاره‌ای هستم و بهت کمک کردم. چرا می‌خوای من رو بکشی؟»

دیو گفت: «چون قانون منه! هر کی من رو از این بطری بیرون بیاره، می‌کشمش. حالا بیا که کارت تمومه!»

ماهیگیر که دید دیو جدیه، یه فکری به سرش زد. گفت: «باشه، قبول. ولی من یه سوال دارم. تو این‌قدر بزرگی و قوی، ولی اون بطریِ کوچیک که نمی‌تونی توش جا بشی! من باور نمی‌کنم که تو از توی این بطری اومده باشی. اگه واقعاً راست می‌گی، بذار ببینم چطوری می‌ری توش.»

دیو که خیلی عصبانی شده بود، گفت: «چی؟ تو باور نمی‌کنی؟ ببین که چه‌جوری می‌رم توش!» و یه دفعه دوباره تبدیل به دود شد و رفت توی بطری.

ماهیگیر که دقیقاً منتظر همین لحظه بود، سریع درِ بطری رو گذاشت و محکم بست. بعد بطری رو برداشت و گفت: «حالا دیوِ زرنگ! تو که می‌خواستی من رو بکشی، حالا خودت رفتی توی بطری. ببین که با هوش، می‌شه از پسِ هر زوری برومد!»

دیو که توی بطری گیر کرده بود، التماس کرد: «آهای ماهیگیر، خواهش می‌کنم من رو آزاد کن! من دیگه هیچ غلطی نمی‌کنم. قول می‌دم که بهت پول و گنج بدم و همیشه کمکت کنم.»

ماهیگیر که دلش نرم شده بود، ولی باز هم هوشش رو به کار برد و گفت: «نه، تو که گفتی هر کی آزادت کنه می‌کشیش. حالا اگه آزادت کنم، دوباره می‌خوای من رو بکشی. پس بهتره همین‌جا بمونی.»

دیو که دید ماهیگیر زرنگه، شروع کرد به گریه و زاری: «من دیگه پیر شدم و خسته. قول می‌دم که به تو و همه‌ی مردمِ شهر کمک کنم و دیگه هیچ‌کس رو اذیت نکنم. فقط من رو آزاد کن!»

ماهیگیر که یه کم دلش سوخت، ولی بازم با احتیاط گفت: «باشه، من آزادت می‌کنم. ولی اگه دوباره بخوای بدی کنی، من یه راهی پیدا می‌کنم که بندازمت توی دریایِ بی‌ته و هیچ‌وقت آزادت نکنم.» دیو که حسابی ترسیده بود، گفت: «باشه، قبول می‌کنم. من دیگه هیچ‌وقت بدی نمی‌کنم.»

ماهیگیر درِ بطری رو باز کرد و دیو دوباره به شکلِ غول‌پیکرش درومد. ولی این‌بار دیو مهربون شد و به ماهیگیر گفت: «تو با هوشت من رو شکست دادی. حالا بیا تا بهت یه جای پر از گنج نشون بدم که تا آخر عمرت بتونی راحت زندگی کنی.» و درست همون کار رو کرد. ماهیگیر با گنج‌هایی که از دیو گرفت، یه زندگیِ خوب و خوش برای خودش و خانواده‌ش ساخت و همیشه یادش بود که با عقل و درایت می‌شه بر هر زوری غلبه کرد.

این قصه مال کشور خاورمیانه هست.

چی یاد گرفتیم؟ هوش بر زور غلبه می‌کند

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه