کفاش و کوتوله‌ها

داستان کفاش مهربونی که با کمک کوتوله‌های کوچولو زندگی‌ش تغییر می‌کنه و یاد می‌گیره قدردان باشه.

این قصه‌ی قشنگ و قدیمی مال کشور آلمانه و بهمون یاد می‌ده که اگه مهربون باشیم و از خوبی‌های دیگران قدردانی کنیم، خودمون هم خوشبخت‌تر می‌شیم. بیا با هم قصه‌ی کفاش و کوتوله‌ها رو بشنویم.

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. توی یه شهر کوچولو، یه کفاش مهربون زندگی می‌کرد. کفاش آدم خیلی خوبی بود، ولی پول نداشت و روز به روز فقیرتر می‌شد. یه روز دیگه حتی پول نداشت که چرم بخره و کفش بدوزه. فقط یه تیکه چرم کوچولو براش مونده بود، به اندازه‌ی یه جفت کفش.

کفاش غصه‌دار شد و با خودش گفت: «آخ، دیگه چی کار کنم؟ فردا صبح زود بیدار می‌شم و با همین چرم آخر یه جفت کفش می‌دوزم. شاید خدا کمک کنه و کسی بخره.»

همون شب، کفاش چرم رو روی میز کارش گذاشت و رفت بخوابه. صبح که از خواب بیدار شد و اومد سر کارش، دید که یه جفت کفش قشنگ و مرتب روی میزه، آماده و دوخته شده! کفاش چشم‌هاش رو مالید و با تعجب گفت: «وای، این چه معجزه‌ایه؟ کی این کفش رو دوخته؟» کفش انقدر قشنگ بود که انگار یه استادکار ماهر دوخته بودش.

همون روز، یه مرد ثروتمند اومد تو مغازه و کفش رو دید. گفت: «چه کفش قشنگی! چقدر خوب دوخته شده! من اینو می‌خرم.» و کلی پول به کفاش داد. کفاش خوشحال شد و با اون پول دو تا تیکه چرم بزرگتر خرید.

شب دوباره چرم‌ها رو گذاشت روی میز و رفت بخوابه. صبح که پاشد، دید بازم کفش‌های قشنگ و مرتب دوخته شده. این دفعه کفش‌ها حتی از اون یکی هم قشنگ‌تر بودن. کفاش خیلی تعجب کرد و گفت: «این دیگه چیه؟ کی هر شب میاد به من کمک می‌کنه؟»

این کار هر شب تکرار می‌شد. کفاش هر چی چرم می‌خرید و می‌گذاشت روی میز، صبح变成 کفش‌های قشنگ و آماده. کفاش حسابی پولدار شد و دیگه غصه‌ای نداشت. ولی همیشه توی فکر بود که کی این کار رو می‌کنه و چرا.

یه شب کفاش تصمیم گرفت بیدار بمونه و ببینه کی میاد. نصف‌های شب، دو تا کوتوله‌ی کوچولو با لباس‌های پاره و کهنه از پنجره اومدن تو مغازه. کوتوله‌ها با دست‌های ماهر خودشون شروع کردن به دوختن کفش. انقدر سریع و ماهرانه کار می‌کردن که تا صبح همه‌ی چرم‌ها رو تبدیل کردن به کفش‌های قشنگ.

کفاش که این صحنه رو دید، چشم‌هاش پر از اشک شد. گفت: «این کوتوله‌ها میان و به من کمک می‌کنن، ولی خودشون لباس‌های پاره و کهنه دارن. من باید یه کاری براشون بکنم.»

زن کفاش گفت: «بیا براشون لباس و کفش بدوزیم. چون اونا انقدر به ما کمک کردن و ما باید قدردان باشیم.» کفاش و زنش همون شب دو تا دست لباس قشنگ و دو جفت کفش کوچولو دوختن و گذاشتن روی میز، به جای چرم.

نصف‌های شب، کوتوله‌ها مثل همیشه اومدن. اول تعجب کردن که به جای چرم، لباس و کفش روی میزه. بعد لباس‌ها رو پوشیدن و کفش‌ها رو پا کردن. انقدر خوشحال شدن که شروع کردن به رقصیدن و آواز خوندن. می‌گفتن: «ما دیگه کفاش نیستیم، ما دیگه کفاش نیستیم!» و بعد از اون دیگه هیچوقت برنگشتن.

کفاش و زنش از اون روز به بعد همیشه مهربون بودن و از خوبی‌های دیگران قدردانی می‌کردن. کفاش دیگه هیچوقت فقیر نشد و مغازه‌ش همیشه پر از مشتری بود. اون فهمید که خدا وقتی می‌بینه آدم‌ها مهربون و قدردان هستن، خودش کمکشون می‌کنه.

این قصه مال کشور آلمان هست.

چی یاد گرفتیم؟ سخاوت و قدردانی

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه