فیلها با شنیدن حرف موشها، مسیرشون رو عوض میکنن و دوستی تازهای شکل میگیره؛ قصهای درباره احترام، همسایگی و همکاری.
معرفی داستان
یه گله فیل برای رسیدن به آب، از کنار خونهی موشها رد میشن. یه گفتوگوی کوچیک مسیرشون رو عوض میکنه و شروع یه دوستی میشه. این بازآفرینی از فیل و موشها، دربارهی شنیدن حرف دیگران و کنار هم حل کردن مشکله.
داستان کامل
یکی بود، یکی نبود. توی یه جنگل سبز، نزدیک یه دریاچه، گلهای از فیلها زندگی میکردن. گاجه، یکی از فیلهای باتجربه، راه دریاچه رو خوب بلد بود و معمولاً جلوتر از بقیه حرکت میکرد.
کنار مسیر، زیر ریشههای یه درخت قدیمی، چند خانواده موش خونه ساخته بودن. درهای کوچیک، انبار دونه و حتی یه میدان برای بازی داشتن. از بالای قد فیلها، همهی اینها فقط چند تا سوراخ ریز به نظر میرسید.
یه صبح، فیلها از همون راه رد شدن. زمین لرزید، خاک روی سفرهی موشها ریخت و دیوار یکی از انبارها ترک خورد. موشها از خونه بیرون اومدن و صبر کردن تا گله دور بشه.
چوها، یکی از موشها، گفت: «شاید اصلاً خونههای ما رو ندیدن. باید از یه جای امن باهاشون حرف بزنیم.» چند تا از همسایهها همراهش شدن و روی یه سنگ، دور از مسیر پاهای فیلها ایستادن.
وقتی گله برگشت، چوها صدا زد: «گاجه جان! میشه یه لحظه وایسین؟» گاجه ایستاد و خرطومش رو پایین آورد: «چی شده؟»
چوها به ریشههای درخت اشاره کرد: «خونههای ما اونجاست. وقتی از روشون رد میشین، سقفها میلرزه. میتونین از مسیر کنار صخره برین؟ اونجا پهنتره و خونهای زیرش نیست.»
گاجه با دقت نگاه کرد. تازه پنجرههای کوچیک رو دید. گفت: «من متوجه نشده بودم. ببخشید که خونههاتون آسیب دید. اول مسیر دیگه رو بررسی میکنیم.»
چند فیل راه کنار صخره رو نگاه کردن. کمی طولانیتر بود، اما به همون دریاچه میرسید. گاجه گفت: «از این به بعد از اونجا میریم.» بعد چند شاخهی سبک و برگ پهن آورد و کنار سنگ گذاشت تا موشها برای تعمیر انبار بردارن.
چوها گفت: «ممنون که گوش دادی. اگه یه روز کمکی خواستی، به ما هم خبر بده.» گاجه لبخند زد: «حتماً. ولی مراقب خونههاتون میمونیم چون همسایهایم؛ لازم نیست در عوضش کاری برامون بکنین.»
روزها گذشت. موشها انبار رو تعمیر کردن و فیلها از مسیر تازه رفتوآمد میکردن. گاهی گاجه از دور سلام میکرد و گوشهای کوچیک زیادی از پشت پنجرهها پیدا میشد.
یه روز گاجه توی بخش دیگهای از جنگل، گرفتار یه تور طنابی شد که شکارچیها جا گذاشته بودن. تور دور پاهاش پیچید و هرچه با عجله تکون خورد، سفتتر شد.
گاجه ایستاد و از فیلهای همراهش کمک خواست. اونها دیدن کشیدن تور ممکنه بیشتر دور پاهاش بپیچه. یکیشون گفت: «موشها میتونن طناب رو بجون. من میرم خبرشون کنم.» بقیه کنار گاجه موندن تا تنها نباشه.
چوها و چند موش رسیدن. اول از دور نگاه کردن. چوها گفت: «گاجه، میتونی بیحرکت بمونی؟ اگه پاهات تکون بخوره، ما نزدیک نمیشیم.» گاجه گفت: «میتونم. هر وقت خواستم تکون بخورم، اول خبر میدم.»
توی دنیای این قصه، موشها دندونهای تیز و هماهنگی خوبی داشتن. چندتاشون سراغ رشتههای بیرونی تور رفتن و چندتاشون تکههای جداشده رو کنار کشیدن. لازم نبود فیل رو بلند کنن؛ فقط باید حلقههای طناب رو باز میکردن.
کار یهدفعه تموم نشد. یه موش خسته شد و جاش رو به دوستش داد. چوها گفت: «نوبتی کار میکنیم. هیچکس مجبور نیست بیشتر از توانش ادامه بده.»
بالاخره آخرین حلقه باز شد. موشها عقب رفتن و خبر دادن: «حالا آروم بلند شو!» گاجه پاهاش رو یکییکی آزاد کرد و کنار گله ایستاد.
گفت: «ممنون! من با همهی زورم نتونستم این گره رو باز کنم، ولی شما راهش رو بلد بودین.» چوها خندید: «ما هم نمیتونیم اون شاخههایی رو که برای تعمیر آوردی جابهجا کنیم. کارهای ما با هم فرق داره.»
فیلها مسیر تور رو علامت گذاشتن تا بقیه نزدیکش نرن. پرندهها هم به جنگلبان خبر دادن و اون برای جمع کردن تله اومد. بعد، گله و موشها از راه امن به کنار دریاچه برگشتن.
غروب، گاجه کنار درخت موشها ایستاد؛ همون فاصلهای که خونههاشون نلرزه. چوها از پنجره دست تکون داد و گفت: «چای دونهگل داریم! البته فنجونهامون برای تو خیلی کوچیکه.»
گاجه خندید: «همین سلام و احوالپرسی کافیه!» اون روز همه فهمیدن برای دوست و همسایهی خوب بودن، لازم نیست همقد و هماندازه باشن.
شخصیتهای داستان
گاجه: فیلی که به حرف همسایهها گوش میده و مسیرش رو عوض میکنه.
چوها: موشی که مشکل رو روشن توضیح میده و کار گروهی رو هماهنگ میکنه.
گله و موشها: دوستهایی با تواناییهای متفاوت که کنار هم مشکل رو حل میکنن.
پیام آموزشی داستان
کوچیک یا بزرگ بودن، ارزش کسی رو تعیین نمیکنه. به نیازهای هم احترام میذاریم و برای حل مشکل، هم حرف میزنیم و هم از تواناییهای متفاوت کمک میگیریم.
سؤالهایی برای گفتوگو با کودک
چرا فیلها اول خونهی موشها رو ندیدن؟
چوها چه راهحلی پیشنهاد کرد؟
چرا موشها بهجای کشیدن فیل، طنابها رو باز کردن؟
اگه وسیله یا تلهی خطرناکی دیدی، از کدوم بزرگتر کمک میخوای؟
چی یاد گرفتیم؟
وقتی کاری به دیگران آسیب میزنه، میتونیم روش انجامش رو عوض کنیم.
کمک خواستن از ارزش و توانایی ما کم نمیکنه.
ارزش ما به این وابسته نیست که چقدر به دیگران کمک میکنیم.
نتیجهگیری
عزیزم، شاید برای بعضی کارها کوچیک باشی، اما حرفت مهمه و حق داری شنیده بشی. اگه هم جایی خطر دیدی، نزدیکش نرو؛ از یه بزرگتر قابلاعتماد کمک بخواه. همکاری خوب با فکر و مراقبت همراهه.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)