داستان خاله سوسکه

داستان خاله سوسکه

داستان خاله سوسکه | قصه کهن ایرانی فولکلوریک

خاله سوسکه


معرفی داستان

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. یک خاله سوسکه بود که در این دار دنیا، جز یک پدر پیر و زمین‌گیر، کسی را نداشت. پدرش به او گفت که دیگر توان خرج کردن ندارد و باید به فکر خودش باشد. خاله سوسکه با شنیدن این حرف‌ها، تصمیم گرفت راهی سفر شود تا شاید سرنوشت خود را تغییر دهد. اما این سفر، سرآغاز ماجراهایی بود که نه تنها او، بلکه همه را شگفت‌زده کرد. قصه‌ای کهن از عشق، وفاداری و سرنوشت...


داستان کامل

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. یک خاله سوسکه بود که در این دار دنیا، جز یک پدر کسی را نداشت. یه روز پدرش گفت:

«من دیگر نمی‌توانم خرج تو را بدهم. پیر شده‌ام و زمین‌گیر. پاشو، فکری به حال خودت بکن!»

خاله سوسکه گفت: «چه کنم؟ کجا برم؟»

پدرش گفت: «شنیده‌ام در همدان عمو رمضانی است پولدار که از دخترهای ریزنقش خوشش می‌آید. پاشو برو خودت را به او برسان. اگر چنین کنی و خودت را توی حرمسرایش بیندازی، نانت توی روغن است.»

خاله سوسکه وقتی این حرف‌ها را از پدرش شنید، گفت: «راست می‌گویی. ما توی این خانه لنگه کفش کهنه شدیم. از این در به آن در می‌افتیم.»

آهی کشید و نفسی از دل برآورد. پاشد رفت جلوی آیینه و بزک و هفت قلم آرایش کرد. به صورت و لپ‌هایش سفیداب و سرخاب مالید، میان ابروهایش را خط کشید و به گوشه‌ی لپش خال گذاشت. به چشم‌هایش سرمه کشید، ابروها را وسمه گذاشت و دست‌هایش را با حنا نگاری کرد. روی موهایش زرک ریخت.

آن‌وقت از پوست پیاز پیراهنی درست کرد و پوشید، از پوست سیر روبندی زد و از پوست بادمجان چادری دوخت و به سر کرد. از پوست سنجد هم یک جفت کفش به پا کرد.

با چم و خم و کش و فش و آب و تاب، مثل پنجه‌ی آفتاب، آمد بیرون.


رسید دم دکان بقالی. بقال گفت: «خاله سوسکه! کجا می‌روی؟»

خاله سوسکه گفت: «خاله سوسکه و درد پدرم، من که از گل بهترم، من که تاج هر سرم!»

بقال گفت: «پس چه بگویم؟»

گفت: «بگو: ای خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، اقر بخیر. کجا می‌روی؟»

گفت: «می‌روم تا همدان، شو کنم بر رمضان، روغن به بستو بکنم، آرد به کندو بکنم. نان گندم بخورم، غلیون بلور بکشم، منت بابا نکشم.»

بقال گفت: «زن من می‌شوی؟»

خاله سوسکه گفت: «اگر من زنت شوم، وقتی که دعوامان شد، مرا با چه می‌زنی؟»

گفت: «با سنگ ترازو.»

گفت: «واخ، واخ! زنت نمی‌شوم. اگر بشوم کشته می‌شوم.»

از آن‌جا رد شد تا رسید به دکان قصابی. قصاب وقتی چشمش به خاله سوسکه خورد، گفت: «خاله سوسکه! کجا می‌روی؟»

خاله سوسکه در جوابش گفت: «خاله سوسکه و درد پدرم، من که از گل بهترم، من که تاج هر سرم!»

قصاب گفت: «پس چه بگویم؟»

گفت: «بگو: ای خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، اقر بخیر. کجا می‌روی؟»

گفت: «می‌روم تا همدان، شو کنم بر رمضان، روغن به بستو بکنم، آرد به کندو بکنم. نان گندم بخورم، غلیون بلور بکشم، منت بابا نکشم.»

قصاب گفت: «زن من می‌شوی؟»

گفت: «اگر من زنت بشوم، وقتی که دعوامان شد، مرا با چه می‌زنی؟»

گفت: «با ساتور قصابی.»

گفت: «واخ، واخ! زنت نمی‌شوم. اگر بشوم کشته می‌شوم.»

از آن‌جا رد شد تا رسید به دکان علافی. علاف گفت: «خاله سوسکه! کجا می‌روی؟»

خاله سوسکه گفت: «خاله سوسکه و درد پدرم، من که از گل بهترم، من که تاج هر سرم!»

علاف گفت: «پس چه بگویم؟»

گفت: «بگو: ای خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، اقر بخیر. کجا می‌روی؟»

گفت: «می‌روم تا همدان، شو کنم بر رمضان، روغن به بستو بکنم، آرد به کندو بکنم. نان گندم بخورم، غلیون بلور بکشم، منت بابا نکشم.»

علاف گفت: «زن من می‌شوی؟»

گفت: «اگر من زنت بشوم، اگر دعوامان شد، مرا با چه می‌زنی؟»

گفت: «با چوب قپان!»

گفت: «زنت نمی‌شوم! اگر بشوم کشته می‌شوم.»


از آن‌جا رد شد تا رسید سر کپه‌ی خاکی. آن‌جا آقا موشه‌ای نشسته بود، آرخلق قلمکار پوشیده، شب کلاه ترمه به سر و شلوار قصب به پا. تا چشم آقا موشه به خاله سوسکه خورد، آمد جلو و کرنش بالابالندی کرد و گفت:

«ای خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، اقر بخیر؟»

خاله سوسکه گفت: «ای عالی‌نسب، تنبان قصب. می‌روم تا همدان، شو کنم بر رمضان، روغن به بستو بکنم، آرد به کندو بکنم. نان گندم بخورم، غلیون بلور بکشم، منت بابا نکشم.»

آقا موشه گفت: «خاله قزی جان، جان جانان! می‌توانی راه را نزدیک کنی و زن من شوی؟»

خاله سوسکه گفت: «البته که می‌شوم! چرا نمی‌شوم! اما بگو ببینم مرا کجا می‌خوابانی؟»

گفت: «روی خیک شیره.»

گفت: «چه کسی می‌تواند روی چمن چسبان بخوابد؟»

گفت: «روی خیک روغن.»

گفت: «چه کسی روی چیز چرب و چیلی می‌خوابد؟»

گفت: «روی مشک دوغ.»

گفت: «چه کسی روی چیز تر و تیلی می‌خوابد؟»

گفت: «روی کیسه گردو.»

گفت: «چه کسی روی چیز قلمبه‌سلمبه می‌خوابد؟»

گفت: «روی زانویم می‌خوابانم.»

گفت: «چی زیر سرم می‌گذاری؟»

گفت: «بازویم را.»

گفت: «خوب! اگر یک روز از دست من اوقاتت تلخ شد، مرا با چه می‌زنی؟»

گفت: «با دم نرم و نازکم.»

گفت: «راستی راستی می‌زنی؟»

گفت: «نه! دمم را به سرمه می‌زنم و به چشمت می‌کشم.»

گفت: «حالا که این‌طور است، زنت می‌شوم!»


کاری‌ها را راست و درست کردند و هر چه موش و سوسک در شهر بود، وعده گرفتند و عروسی را راه انداختند. شب عروسی، دیگ‌ها را بار گذاشتند، قندها را به آب ریختند و بزن و بکوب خوبی راه انداختند. کارها که رو براه شد، عروس را با باینگه و دار و دسته به خانه‌ی داماد آوردند. داماد هم تا سر کوچه با ساقدوش‌ها پیشواز آمد. آخرسر، چاق‌کن‌ها دست عروس را گرفتند و گذاشتند توی دست داماد و مبارک‌باد را خواندند.

دیگر زندگی را درست کردند. خاله سوسکه سر و سامانی پیدا کرد.


چند روزی گذشت. آقا موشه دنبال کارش رفت و خاله سوسکه افتاد توی خانه‌داری.

یک روز عرق‌چین و پیراهن و زیرشلواری آقا موشه را برد دم آب که بشوید. پایش سرید و افتاد توی آب. به هزار زحمت خودش را به علفی رساند و آن‌جا بند شد. پی چاره می‌گشت و می‌خواست تا غرق نشده آقا موشه را خبردار کند. در این میان، یکی از سواره‌های شاهی پیدا شد.

خاله سوسکه فریاد زد: «ای سوارک رکی، دم اسبت اردکی! به تو می‌گویم، به اسب دل‌دلت می‌گویم، به قبای پرگلت می‌گویم! برو تو آشپزخانه‌ی شاه، آن‌جا آقا موشک را بگو، بلبله گوشک را بگو، سنجاب پوشک را بگو که نازت، نازنینت، گل بستانت، چراغ شبستانت، تو آب افتاده. خودت را با نردبان طلا برسان و از آب بکشش بیرون!»

سوار آمد به خانه‌ی شاه و موضوع را برای شاه و وزیر تعریف کرد و آن‌ها را خنداند. آقا موشه هم که همان وقت از آشپزخانه به کنج اتاق آمده بود، این‌ها را شنید. مثل برق و باد خودش را رساند دم آب و بنا کرد در سرش زدن که:

«ای حلال و همسرم، خاک عالم بر سرم! که گفت تو آب بیفتی؟ زود باش دستت را بده، بکشمت بیرون!»

خاله سوسکه گفت: «وا! دستم نازک است، ورمی‌آید.»

گفت: «پایت را بده!»

گفت: «پایم رگ به رگ می‌شود.»

گفت: «زلفت را بده!»

گفت: «پریشان می‌شود.»

گفت: «پس چه کنم؟ چاره کنم؟»

گفت: «من که به تو پیغام دادم که نردبان طلا بیار تا بیام بیرون!»

موشه دوید، رفت تا دکان سبزی‌فروشی یک هویج دزدید، با دندانش جوید و دندانه‌دندانه‌اش کرد و آورد برای خاله سوسکه و گذاشت توی آب. خاله سوسکه با قر و غمزه، یواش‌یواش آمد بالا. آقا موشه کولش گرفت و بردش خانه. رختخواب را پهن کرد و خواباندش.


صبح که از خواب بیدار شد، استخوان‌درد گرفته بود و سرماخوردگی سختی هم کرده بود. آقا موشه دستپاچه شد که نکند سینه‌پهلو کرده باشد! تند و تیز به سراغ حکیم رفت. حکیم آمد و گفت:

«چاییده! باید شوربای شلغم بخورد!»

بیچاره آقا موشه باز رفت، این طرف و آن طرف دنبال شلغم و لپه و چیزهای دیگر. وقتی همه را فراهم کرد، رفت توی آشپزخانه و یک دیگ را بار گذاشت و زیرش آتش کرد. آب که جوش آمد، لپه و لوبیا را ریخت. بعد هم شلغم‌ها را پوست کند و خرد کرد و ریخت توی دیگ.

اما همین که آمد به هم بزند، افتاد توی دیگ آش!

از آن طرف، خاله سوسکه هر چه صبر کرد، دید آقا موشه نیامد. هم دلواپس شده بود، هم گرسنه. بنا کرد به صدا زدن: «آقا موشه! آقا موشه!»

دید جوابی نمی‌آید. به هزار زحمت آمد توی آشپزخانه. دید آقا موشه نیست. رفت سر دیگ، کفگیر را گرفت که دیگ را به هم بزند (چشمت چیز بد نبیند!) دید آقا موشه پخته و بریان، توی دیگ آش شنا می‌کند...

دوبامبی زد تو سرش. بنای گریه و زاری گذاشت. گیس‌کشی کرد، سینه‌کوبید، اشک ریخت تا از حال رفت. همسایه‌ها خبر شدند، آمدند مشت و مالش دادند، کاه‌گل به دماغش رساندند، گلاب به صورتش زدند تا به حال آمد و گفت:

«دیگه زندگی به چه درد می‌خوره؟!»


شب و روز خوراک خاله سوسکه اشک چشم بود و خون جگر. سر هفته که شد، با در و همسایه سر خاکش رفت و چله‌اش را گرفت. سالش را هم برگزار کرد. بعد از آن، هر چه خواستگار آمد، جواب داد و گفت:

«من بعد از آن نازنین، دو کار نمی‌کنم: نه اسم شوهر می‌آورم، نه سیاهی از خود دور می‌کنم!»

از آن روز تا حالا، خاله سوسکه از غم آقا موشه سیاه‌پوش است.

بالا رفتیم، ماست بود. پایین آمدیم، دوغ بود. قصه‌ی ما دروغ بود.


شخصیت‌های داستان

  • خاله سوسکه: شخصیت اصلی داستان؛ سوسکه‌ای آراسته که به دنبال شوهر می‌رود و سرانجام با آقا موشه ازدواج می‌کند.

  • آقا موشه: داماد قصه؛ موشه‌ای مهربان و عاشق که تا آخرین لحظه به همسرش وفادار می‌ماند.

  • پدر خاله سوسکه: پیرمردی که خاله سوسکه را به سفر تشویق می‌کند.

  • بقال، قصاب و علاف: شخصیت‌های فرعی که هر کدام به خاله سوسکه پیشنهاد ازدواج می‌دهند.

  • سوار شاهی: شخصیتی که پیغام خاله سوسکه را به آقا موشه می‌رساند.

  • حکیم: طبیبی که برای درمان خاله سوسکه توصیه می‌کند.


پیام آموزشی داستان

این داستان کهن به طور غیرمستقیم به مخاطبان می‌آموزد که:

  • وفاداری به همسر و عزیزان، ارزشی والاست.

  • قدرشناسی از کسانی که دوستمان دارند، بسیار مهم است.

  • زندگی فراز و نشیب‌های بسیاری دارد و گاهی سرنوشت، مسیرهایی را رقم می‌زند که از کنترل ما خارج است.

  • غم و اندوه بخشی از زندگی است، اما نباید ما را از ادامه‌ی مسیر بازدارد.

  • داستان‌های فولکلوریک، آیینه‌ی فرهنگ و باورهای هر سرزمین هستند.


سوال‌هایی برای گفتگو با کودک

۱. خاله سوسکه چرا از خانه بیرون زد و به کجا می‌خواست برود؟
۲. خاله سوسکه با چه کسانی در راه ملاقات کرد و هر کدام چه پیشنهادی به او دادند؟
۳. چرا خاله سوسکه با بقال، قصاب و علاف ازدواج نکرد، اما با آقا موشه قبول کرد؟
۴. چه اتفاقی برای خاله سوسکه افتاد و چگونه آقا موشه او را نجات داد؟
۵. آقا موشه برای درمان خاله سوسکه چه کاری انجام داد؟
۶. سرانجام آقا موشه چه سرنوشتی پیدا کرد؟
۷. خاله سوسکه بعد از مرگ آقا موشه چه کرد و چه تصمیمی گرفت؟
۸. از این داستان چه چیزی یاد گرفتی؟
۹. چرا وفاداری به کسانی که دوستمان دارند، مهم است؟
۱۰. به نظرت چرا خاله سوسکه تا آخر عمر سیاه‌پوش ماند؟


چی یاد گرفتیم؟

  • وفاداری و عشق واقعی، تا آخرین لحظه‌ی زندگی باقی می‌ماند.

  • قدرشناسی از کسانی که برایمان زحمت می‌کشند، نشانه‌ی انسانیت است.

  • زندگی گاهی با تلخی‌ها همراه است، اما باید پذیرفت و ادامه داد.

  • داستان‌های کهن، علاوه بر سرگرمی، درس‌های اخلاقی بسیاری دارند.

  • عشق و محبت، حتی در سخت‌ترین شرایط هم ارزشمند است.


نتیجه‌گیری

داستان «خاله سوسکه» یکی از کهن‌ترین و پراحساسترین قصه‌های فولکلوریک ایرانی است که نسل‌هاست سینه به سینه نقل می‌شود. این داستان، با وجود پایان تلخ خود، پیام‌های عمیقی درباره‌ی وفاداری، عشق و پذیرش سرنوشت دارد. خاله سوسکه تا آخرین لحظه‌ی زندگی، عشق خود به آقا موشه را حفظ کرد و این وفاداری، او را به نمادی از عشق و استقامت تبدیل کرده است.

این قصه به ما یادآوری می‌کند که عشق واقعی حتی پس از مرگ هم زنده می‌ماند و غم و اندوه، هرچند سخت است، اما بخشی از مسیر زندگی است.


به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه