ریش‌آبی و دخترِ کنجکاو

داستان مردی با ریش آبی که به همسرش کلید ممنوعه می‌ده و به او یاد می‌دهد که کنجکاوی بی‌جا خطرناک است.

این قصه‌ی معروف «ریش‌آبی» از کشور فرانسه اومده و درباره‌ی یه مرد مرموزه که به زنش یه کلید ممنوعه می‌ده. توی این قصه یاد می‌گیریم که احتیاط کنار کنجکاوی به‌جا چقدر مهمه و نباید هر دری رو باز کنیم!

یکی بود، یکی نبود. توی یه ده قشنگ فرانسه، یه مرد ثروتمند زندگی می‌کرد که یه ریش آبی عجیب داشت. همه ازش می‌ترسیدن و بهش می‌گفتن «ریش‌آبی». ریش‌آبی چند تا خونه‌ی بزرگ و پر از طلا و جواهر داشت، ولی هیچ‌کس دلش نمی‌خواست باهاش دوست بشه، چون می‌گفتن آدم عجیبیه.

یه روز ریش‌آبی اومد خواستگاری دو تا دختر همسایه‌ش. دخترها خیلی ترسیدن، ولی ریش‌آبی اون‌ها رو برد به یه مهمونی بزرگ توی خونه‌ش. اون‌قدر غذاهای خوشمزه و بازی‌های قشنگ بود که دختر کوچیکه، که اسمش «ژانت» بود، کم‌کم دلش نرم شد و قبول کرد با ریش‌آبی ازدواج کنه.

ژانت رفت توی خونه‌ی بزرگ ریش‌آبی. همه‌چی براش تازگی داشت. یه روز ریش‌آبی گفت: «ژانت جان، من می‌خوام برم سفر. این کلیدها رو بگیر، می‌تونی بری توی همه‌ی اتاق‌ها و خوش بگذرونی. فقط این کلید کوچیکه‌ رو که مال اتاق زیرزمینه، هرگز استفاده نکن! اگه بری توی اون اتاق، دیگه بدبخت می‌شی!»

ژانت کلیدها رو گرفت و گفت: «باشه، قول می‌دم نرم!» ولی دلش شور می‌زد. اون فکر می‌کرد: «چرا ریش‌آبی نمی‌ذاره برم توی اون اتاق؟ مگه چی اونجاست؟»

رفیق‌های ژانت اومدن خونه‌ش و با هم بازی کرددن و از اتاق‌های پر از گنج دیدن کردن. ولی ژانت همیشه به فکر اون اتاق زیرزمین بود. دلش می‌خواست یه نگاه بندازه، فقط یه نگاه کوچیک.

بالاخره طاقت نیورد. کلید کوچیکه رو برداشت و رفت جلوی درِ زیرزمین. دستش می‌لرزید. گفت: «نه، نباید برم! ولی یه نگاه، هیچکی نمی‌فهمه!» و در رو باز کرد.

توی زیرزمین تاریک بود و بوی بدی می‌اومد. ژانت چشماش رو مالید و دید که کف زمین پر از خون خشک شده‌ست! اون ترسید و کلید از دستش افتاد روی زمین و لکه‌ی خونی شد. ژانت سریع در رو بست و دوید بالا، ولی کلید دیگه تمیز نمی‌شد! هر چی آب زد، لکه پاک نمی‌شد.

همون شب ریش‌آبی برگرد خونه. صبح زود گفت: «ژانت، کلیدها رو بده!» ژانت با ترس کلیدها رو داد. ریش‌آبی کلید کوچیکه رو دید و گفت: «این کلید چرا خونیه؟ تو رفتی توی زیرزمین!» ژانت گریه کرد و گفت: «ببخشید، فقط یه نگاه کردم!»

ریش‌آبی عصبانی شد و گفت: «حالا که رفتی، باید بری توی همون اتاق و پیش بقیه بمونی!» ژانت زار زد: «لطفاً، یه کم مهلت بده که دعا بخونم!» ریش‌آبی گفت: «فقط پنج دقیقه!»

ژانت رفت بالا و به خواهرش «آنه» که اومده بود خونه‌شون، گفت: «آنه، برو بالای برج و ببین داداشام میان یا نه!» آنه رفت بالا و هر دقیقه می‌گفت: «هیچی نمی‌بینم!» ژانت دلش داشت می‌رفت.

ناگهان آنه داد زد: «ژانت! دو تا سوارکار دارن میان!» ژانت خوشحال شد. ریش‌آبی داد زد: «بیا پایین! وقتته!» ژانت گفت: «یه لحظه صبر کن!» ولی ریش‌آبی اومد بالا و خواست ژانت رو بکشه.

همون موقع در خونه باز شد و دو تا برادر ژانت اومدن داخل با شمشیر. اون‌ها ریش‌آبی رو کشتن و ژانت رو نجات دادن. ژانت از اون به بعد فهمید که نباید به حرف بزرگ‌ترها بی‌احتیاطی کنه و همیشه باید فکر کنه که هر دری رو باز نکنه.

این قصه مال کشور فرانسه هست.

چی یاد گرفتیم؟ احتیاط و کنجکاوی به‌جا

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه