شیر زرنگ و خرگوش باهوش

داستان شیر باهوش و خرگوش باهوشی که با عقلش، همه رو از شر شیر نجات داد.

این قصه‌ی قشنگ و قدیمی مال کشور هند هست و داستان یه شیر مهربون و یه خرگوش باهوشه که با عقلش یه کار بزرگ می‌کنه. بیا ببینیم خرگوش کوچولو چطوری با عقلش، همه رو از چنگال شیر نجات داد.

یکی بود یکی نبود، توی یه جنگل بزرگ و قشنگ، یه شیر تنومند و قوی زندگی می‌کرد. اون شیر هر روز صبح از خواب بیدار می‌شد و با صدای بلند غرش می‌کرد که همه‌ی حیوونای جنگل از ترس می‌لرزیدن. شیر فکر می‌کرد چون از همه قوی‌تره، پس باید همه‌چی به حرفش گوش بدن و همیشه هم حق با اونه.

یه روز شیر گرسنه‌ش شد و رفت پیش حیوونای جنگل و گفت: «ببینید، من دیگه حوصله‌ی شکار کردن ندارم. از فردا، هر روز یه نفر از شما باید بیاد اینجا که من بخورمتون. اگه نیاید، خودم میام سراغ همه‌تون و همه رو می‌خورم!» حیوونا که خیلی ترسیده بودن، گفتن: «باشه، باشه، هر چی تو بگی.»

از اون روز به بعد، هر روز یه حیوون بدبخت می‌رفت پیش شیر و شیر اون رو می‌خورد. حیوونا هر روز غمگین‌تر می‌شدن و همش دعا می‌کردن که یه فکری به حالشون بشه. تا اینکه یه روز، نوبت به یه خرگوش کوچولو و باهوش رسید. خرگوش کوچولو خیلی ناراحت بود، ولی به خودش گفت: «من نمی‌ذارم این شیر ما رو بخوره. باید یه فکری بکنم.»

خرگوش کوچولو همون روز صبح، خیلی آروم و با حالتی که اصلاً نمی‌ترسید، رفت به سمت خونه‌ی شیر. ولی وسط راه، یه جایی توقف کرد و یه نقشه‌ی بامزه کشید. بعد با خیال راحت برگشت و رفت پیش شیر.

وقتی شیر خرگوش رو دید که بدون ترس داره میاد، داد زد: «هی! تو چرا اینقدر دیر اومدی؟ من از گشنگی دارم می‌میرم!» خرگوش کوچولو با خونسردی گفت: «ببخشید قربان، من راه افتاده بودم بیام، ولی یه شیر دیگه وسط راه جلومو گرفت و گفت که من خیله قوی‌تر از اون شیر تو جنگلم و تو باید منو بخوری. منم گفتم نه، شیر ما خیلی قوی‌تره. اون شیر عصبانی شد و گفت: «برو به شیرت بگو که فردا همین جا منتظرتم ببینیم کی قوی‌تره!»»

شیر که این حرفو شنید، از کوره در رفت و غرش کرد: «چی؟ یه شیر دیگه؟ به من گفته قوی‌تره؟! بیا نشونم بده کجاست!» خرگوش کوچولو گفت: «بیا قربان، سوار شو رو کولم، من ببرمت اونجا.» شیر با یه خنده‌ی تحقیرآمیز گفت: «تو؟ تو یه خرگوش کوچولو می‌خوای منو ببری؟» خرگوش گفت: «شما که از همه قوی‌تری، پس سوار شو ببینیم.» شیر که فکر می‌کرد هیچی نمیشه، سوار کول خرگوش شد.

خرگوش کوچولو با زحمت زیاد، شیر رو برد به یه چاه قدیمی که ته جنگل بود و آب هم نداشت و خیلی عمیق بود. همونجا ایستاد و گفت: «قربون، اون شیر همون توی این چاهه. هر وقت من اینجا می‌اومدم، از توی چاه غرش می‌کرد و می‌گفت من قوی‌ترم.» شیر که خیلی عصبانی بود، نگاه کرد توی چاه و دید که انعکاس خودش توی آب چاه افتاده و فکر کرد که اون شیر دیگه‌ست! شیر غرش کرد: «هی! تو کی هستی؟» و صدای غرشش از توی چاه برگشت. شیر فکر کرد که اون شیر داره بهش جواب می‌ده و دوباره گفت: «من شیر جنگلم! تو باید بیای بیرون!» و باز پژواک صداش اومد.

شیر که دیگه حسابی کلافه شده بود، گفت: «حالا می‌بینیم کی قوی‌تره!» و یهو پرید توی چاه تا با اون شیر بجنگه. اما ته چاه آب نبود و شیر به ته چاه خورد و آسیب دید و نتونست بیاد بیرون. خرگوش کوچولو با خوشحالی به جنگل برگشت و به همه خبر داد: «شیر دیگه تمومه! ما می‌تونیم راحت و خوشحال زندگی کنیم!»

همه‌ی حیوونا اومدن و خرگوش کوچولو رو بغل کردن و کلی تشکر کردن. اون روز، حیوونا فهمیدن که زور و قدرت همیشه کارساز نیست و با عقل و هوش هم می‌شه خیلی کارهای بزرگ کرد. از اون روز به بعد، جنگل پر از خنده و شادی شد و خرگوش کوچولو توی جنگل همیشه به عنوان یه قهرمان باهوش شناخته می‌شد.

حیوونا هر روز به یاد خرگوش کوچولو و عقلش می‌افتادن و به بچه‌هاشون یاد می‌دادن که همیشه با عقل و فکر، کارها رو انجام بدن، نه با زور.

این داستان شیر و خرگوش باهوش، از اون روز به بعد توی جنگل موند و همه با عشق ازش حرف می‌زدن.

این قصه مال کشور هند هست.

چی یاد گرفتیم؟ عقل بر زور پیروز است

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه