داستان دختر مهربونی که با صبر و مهربونیاش به آرزوش رسید.
این قصهی قشنگ و معروف مال کشور فرانسهست و بهمون یاد میده که مهربونی و صبر هیچوقت بیپاداش نمیمونه. بیا با هم قصهی سیندرلا رو بشنویم.
یکی بود یکی نبود، توی یه شهر قشنگ، دختری به اسم سیندرلا با باباش و نامادری و دو تا خواهر ناتنیش زندگی میکرد. مامان سیندرلا مرده بود و باباش زن گرفته بود. نامادری و خواهرا خیلی بدجنسی میکردن و به سیندرلا میگفتن: «برو تمیز کن، برو آشپزی کن، برو لباسا رو بشور!» اما سیندرلا همیشه مهربون بود و هیچوقت غر نمیزد.
سیندرلا صبح تا شب کار میکرد. ظرفا رو میشست، خونه رو جارو میکرد و برای همه آشپزی میکرد. اما نامادری و خواهرا بهش هیچ محبتی نمیکردن. اونا لباسای قشنگ میپوشیدن و میرفتن مهمونی، ولی سیندرلا فقط یه لباس کهنه و پاره داشت. سیندرلا دلش میخواست یه روزی خوشبخت بشه، ولی هیچوقت از خدا ناامید نمیشد.
یه روز یه خبر بزرگ توی شهر پیچید: شاهزاده یه جشن بزرگ گرفته و همهی دخترای شهر رو دعوت کرده تا برن توی قصر برقصن. نامادری و خواهرا خیلی ذوق کردن و گفتن: «ما باید بریم تا شاهزاده مارو ببینه!» سیندرلا هم خیلی دلش میخواست بره، اما نامادری بهش گفت: «تو که لباس نداری، خونه بمون و کار کن!» بعد اونا رفتن و سیندرلا رو تنها گذاشتن.
سیندرلا نشست کنار بخاری و گریه کرد. دلش خیلی گرفته بود. به خودش گفت: «خدایا، من همیشه مهربون بودم، ولی چرا هیچکس به فکر من نیست؟» همون موقع یه نور قشنگ پرید وسط خونه و یه خانم مهربون با یه عصای جادویی ظاهر شد. اون پری مهربون بود. گفت: «سیندرلا جان، گریه نکن. من مامان پری تو هستم. تو که همیشه مهربونی، امروز روز شادی توئه.»
سیندرلا گفت: «ولی من لباس ندارم!» پری مهربون با عصاش زد به یه کدو تنبل و تبدیلش کرد به یه کالسکهی طلایی. بعد شیش تا موش رو تبدیل کرد به شیش تا اسب سفید. یه سوسمار هم شد یه کالسکهچی. آخر سر دست زد و یه لباس آبی آسمونی با برقهای ریز و یه جفت کفش شیشهای قشنگ براش درست کرد.
پری مهربون بهش گفت: «اما یادت باشه، نیمهشب طلسم تموم میشه. کالسکه برمیگرده کدو، اسبا برمیگردن موش، و لباس قشنگت برمیگرده کهنه. پس تا نیمهشب حتماً برگرد خونه.» سیندرلا قول داد و با خوشحالی سوار کالسکه شد و رفت سمت قصر.
توی قصر، همه خیلی خوش میگذشت. شاهزاده کنار تختش نشسته بود و به دخترا نگاه میکرد. اما هیچکدوم به دلش نمینشستن. یهو سیندرلا وارد شد. همه ساکت شدن. لباسش انقدر قشنگ بود که انگار از آسمون اومده. شاهزاده چشمش بهش افتاد و دلش رفت. بلند شد دست سیندرلا رو گرفت و گفت: «میخوای با من برقصی؟»
سیندرلا و شاهزاده تا شب با هم رقصیدن. سیندرلا انقدر مهربون بود که همه عاشقش شدن. شاهزاده ازش پرسید: «اسمت چیه؟» سیندرلا فقط لبخند زد. اما ناگهان صدای زنگ ساعت رو شنید. یاد حرف پری افتاد. گفت: «ببخشید، باید برم!» و دوید سمت در.
از پلهها پایین دوید. توی راه، یکی از کفشهای شیشهایش از پاش دراومد و روی پله جا موند. اما وقت نکرد برش داره. کالسکه ناپدید شد و سیندرلا با لباس کهنهش دوید خونه. شاهزاده هم اومد دنبالش، اما فقط کفش شیشهای رو پیدا کرد. گفت: «هرکی صاحب این کفش باشه، عشق منه.»
فرداش شاهزاده دستور داد همهی دخترای شهر کفش رو امتحان کنن. اومدن خونهی سیندرلا. خواهرا اول رفتن. یکیشون انگشتاش رو برید تا کفش رو بکنه پاش، ولی جا نشد. دیگهای هم نتونست. بعد نوبت سیندرلا شد. نامادری گفت: «این که خدمتکاره، معلومه کفش مال اون نیست!» اما شاهزاده گفت: «بذارید همه امتحان کنن.»
سیندرلا کفش رو پاش کرد. دقیقاً اندازهش بود! بعد کفش دیگه رو هم از جیبش درآورد و پوشید. شاهزاده فهمید که اون همون دختر قشنگه. با خوشحالی گفت: «تو همون دختری که با من رقصیدی!» سیندرلا لبخند زد و گفت: «بله، من هستم.»
شاهزاده سیندرلا رو برد به قصر و باهاش ازدواج کرد. نامادری و خواهرا خیلی پشیمون شدن، اما سیندرلا بهشون گفت: «من شما رو میبخشم. مهربونی رو یاد بگیرید.» و از اون به بعد، همه با هم توی قصر خوشبخت زندگی میکردن.
این قصه مال کشور فرانسه هست.
چی یاد گرفتیم؟ مهربانی و صبر پاداش دارد