داستان چهار تا حیوون مهربون که با دوستی و همکاری یه خونه رو از چنگ دزدها درمیارن.
این قصهی قشنگ و معروف مال کشور آلمانه و بهمون یاد میده که دوستی و همکاری چقدر میتونه آدما (و حتی حیوونا!) رو قوی کنه. توی این قصه، چهار تا حیوون که هر کدوم یه مشکلی دارن، با هم دوست میشن و با کمک هم یه کار بزرگ میکنن.
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود. توی یه مزرعهی قدیمی تو یه روستای قشنگ توی آلمان، یه الاغی زندگی میکرد به اسم هانس. هانس سالها بود که برای صاحبش بار میکشید و آرد آسیاب میکرد، اما حالا دیگه پیر شده بود و کمرش درد میکرد. یه روز صاحبش گفت: «این الاغ دیگه به درد نمیخوره، بهتره از شرش خلاص بشم.» هانس که این حرف رو شنید، خیلی ناراحت شد. دلش نمیخواست جایی بره که باهاش بد رفتاری کنن. پس یه تصمیم گرفت: «من میرم به شهر برمن، اونجا نوازنده میشم و با ساز زدن پول درمیارم.»
هانس راه افتاد و رفت تا رسید به یه جادهی خاکی. دید یه سگه کنار جاده ولو شده و نفسنفس میزنه. هانس نزدیکش رفت و پرسید: «سگ جان، چرا اینقدر ناراحتی؟» سگ گفت: «آخ، من شوخی پیرشدم و دیگه نمیتونم خوب شکار کنم. صاحبم میخواد منو بکشه. فرار کردم.» هانس گفت: «غم نخور! بیا با من به شهر برمن. من میخوام نوازنده بشم. تو هم میتونی توی ارکستر من طبل بزنی!» سگ خوشحال شد و گفت: «به به! چه فکر خوبی! من میام.» و رفتن.
یه کمی که رفتن، رسیدن به یه باغچه. دیدن یه گربهی ناراحت نشسته و میو میو میکنه. هانس پرسید: «گربه جان، چرا ناراحتی؟» گربه گفت: «من دیگه پیرشدم و نمیتونم خوب موش بگیرم. صاحبم میخواد منو توی آب بندازه. فرار کردم.» هانس گفت: «غم نخور! بیا با ما به شهر برمن. من میخوام نوازنده بشم. تو هم میتونی توی ارکستر من با صدای نازکت آواز بخونی!» گربه خوشحال شد و گفت: «مِیو، چه خوب! من میام.» و رفتن.
سهتایی رفتن و رفتن تا رسیدن به یه حیاط. دیدم یه خروس روی دیوار وایساده و با تمام وجود قوقولی قوقو میکنه. هانس پرسید: «خروس جان، چرا اینقدر داد میزنی؟ مگه چیزیت شده؟» خروس گفت: «وای به حال من! امروز مهمون میاد خونهمون و صاحبم گفته منو بکشن و بپزن. منم دارم آخرین قوقولی قوقوهای زندگیم رو میکنم.» هانس گفت: «غم نخور! بیا با ما به شهر برمن. من میخوام نوازنده بشم. تو هم میتونی توی ارکستر من با صدای بلندت ساز بزنی!» خروس خوشحال شد و گفت: «قوقولی قوقو! چه عالیه! من میام.» و رفتن.
چهارتایی راه افتادن و رفتن تا غروب شد. هوا تاریک شد و رفتن به یه جنگل انبوه رسیدن. خسته و گرسنه بودن. هانس گفت: «بچهها، دیگه شب شده. بهتره یه جایی پیدا کنیم و تا صبح بخوابیم.» سگ گفت: «بوی یه غذا میاد. از اینورها یه خونهای هست.» همه رفتن تا رسیدن به یه کلبهی چوبی. هانس که گردنش بلندتر بود، رفت از پنجره نگاه کرد. برگشت و گفت: «وای، یه عالمه دزد توی خونه نشستن و دارن غذا میخورن و میرقصن!» گربه گفت: «ما که گرسنهایم. چیکار کنیم؟» خروس گفت: «من یه فکر دارم. با همکاری هم میتونیم این دزدها رو بترسونیم و فراری بدیم.»
چهارتایی یه نقشه کشیدن. هانس گفت: «من میرم جلوی پنجره و پاهای عقبم رو میذارم لبه.» سگ گفت: «من میپرم رو کمر هانس.» گربه گفت: «من میپرم رو کمر سگ.» خروس گفت: «منم میپرم رو کمر گربه.» همین کار رو کردن. بعد همه با هم صدا درآوردن. الاغ شروع کرد به عرعر کردن، سگ به واق واق، گربه به میو میو و خروس به قوقولی قوقو. بعد هم با هم پریدن توی خونه از پنجره و شیشهها رو شکستن.
دزدها که صداهای عجیب و غریب شنیدن و دیدم یه موجود عجیب از پنجره اومد توی خونه، از ترس جیغ کشیدن و گفتن: «وای، این چه موجودیه؟! شاید یه غوله!» همه جا پا گذاشتن و از خونه فرار کردن. چهار تا حیوون هم خوشحال شدن و رفتن سر سفره. هر چی غذا بود، خوردن و سیر شدن. بعد هانس گفت: «خب بچهها، حالا که خونه رو گرفتیم، بیاین استراحت کنیم. من میرم توی انبار.» سگ گفت: «من پشت در میخوابم.» گربه گفت: «من میرم روی بخاری.» خروس گفت: «منم میرم روی پشت بوم تا اگه خطری بود، خبر بدم.»
نیمههای شب، دزدها دوباره برگشتن. یکی از دزدها گفت: «بریم ببینیم چی شده. شاید اون موجود رفته.» یه دزد جرأت کرد و رفت توی خونه. همه جا تاریک بود. دید بخاری دو تا چشم برق میزنه. فکر کرد ذغاله، کبریت کشید تا روشنش کنه. گربه که از سرما بیدار شده بود، پرید توی صورت دزد و با چنگالش خط انداخت. دزد جیغ کشید و دوید سمت در. سگ هم از پشت در پرید و پاش رو گاز گرفت. دزد که داشت میدوید، پاش به الاغ خورد توی انبار. الاغ هم با پاهای عقبش لگد محکمی زد بهش. دزد که دیگه جون نداشت، دوید سمت حیاط. خروس از روی پشت بوم فریاد زد: «قوقولی قوقو!»
دزد با هزار بدبختی خودش رو به دوستاش رسوند و گفت: «وای، توی خونه یه جادوگر وحشتناکه! اول با انگشتهاش صورتم رو خط کشید، بعد یه چاقو زد به پام، بعد با یه چماق کوبید به کمرم، و آخرشم یه قاضی بالای بوم داد زد: بیارینش پیش من!» دزدها که اینو شنیدن، دیگه جرأت نکردن حتی به اون خونه نزدیک بشن.
صبح که شد، چهار تا دوست از خواب بیدار شدن. هانس گفت: «آفرین به همکاری خودمون! دیدین چطور با کمک هم تونستیم دزدها رو فراری بدیم؟» سگ گفت: «آره، اگه تنها بودم، هیچ غلطی نمیتونستم بکنم.» گربه گفت: «دوستی و همکاری واقعاً قدرت داره.» خروس گفت: «حالا دیگه این خونه مال خودمونه. میتونیم توش زندگی کنیم.» و همین کار رو کردن. چهار تا حیوون تا آخر عمر توی اون کلبه خوش و خرم زندگی کردن و هر روز با هم غذا میخوردن، بازی میکردن و آواز میخوندن.
این قصه مال کشور آلمان هست.
چی یاد گرفتیم؟ دوستی و قدرت همکاری
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)