قصهی پرماجرای یه خیاط کوچولو که با هفت تا مگس و یه کمربند، همه رو به حیرت میندازه و با اعتماد به نفس و زیرکیش، پادشاه و غول رو هم شکست میده!
این قصهی معروف و قدیمی از کشور آلمان میاد و به اسم «خیاط کوچک شجاع» یا «هفت تا با یه ضربه» هم شناخته میشه. توی این قصه میبینیم که چطور یه خیاط کوچولو با اعتماد به نفس و زیرکیش میتونه کارهای بزرگ بکنه و همه رو شگفتزده کنه.
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. توی یه شهر کوچیک آلمان، یه خیاط کوچولو زندگی میکرد. سرش همیشه تو کار بود و از صبح تا شب مشغول دوخت و دوز. یه روز تابستون که هوا خیلی گرم بود، خیاط نشسته بود پشت پنجره و مشغول کار بود. ناگهان یه عالمه مگس اومدن و پریدن روی نون و کرهای که کنار دستش بود. خیاط کوچولو از دست این مگسها کلافه شد. یه پارچه برداشت و زد روی مگسها. وقتی پارچه رو برداشت، دید هفت تا مگس رو یه جا کشته! کلی ذوق کرد و با هیجان با خودش گفت: «من چه مرد قهاری هستم! باید این رو به همه بگم.»
همون جا یه کمربند دوخت و روش با نخ قرمز نوشت: «هفت تا با یه ضربه.» کمربند رو بست دور کمرش و تصمیم گرفت بره تو دنیا و از این به بعد همه بدونن که چه جور آدمی هست. قبل از رفتن، یه تیکه پنیر کهنه و یه پرندهای که تو باغچه گیر افتاده بود رو گذاشت تو جیباش. اینا رو برای راه داشت.
اولین جایی که رسید، یه کاخ بزرگ بود. خسته و گرسنه بود، در زد. نگهبان در رو باز کرد و خیاط گفت: «من میخوام پادشاه رو ببینم. کار مهمی دارم.» نگهبان کمربندش رو دید و با تعجب خوند: «هفت تا با یه ضربه.» با خودش فکر کرد این آدم حتماً یه قهرمانه که هفت نفر رو کشته. فوری رفت به پادشاه خبر داد. پادشاه که خیلی ترسیده بود، گفت: «بیارینش تو.»
پادشاه به خیاط گفت: «باشه قهرمان، من دو تا کار ازت میخوام. اول اینکه باید دو تا غول وحشی رو که توی جنگل زندگی میکنن و همه رو میترسونن، بکشی. دوم اینکه اسب سفید من رو که دزدیدن، پس بیاری. اگه انجام بدی، نصف پادشاهی و دخترم رو بهت میدم.» خیاط کوچولو ترسید ولی کمربندش رو نشون داد و با اعتماد به نفس گفت: «انجام میدم.»
رفت تو جنگل و دو تا غول رو دید که زیر یه درخت بزرگ خوابیده بودن. خیاط کوچولو با خودش فکر کرد: «با زور که نمیتونم. باید از زیرکی کار بگیرم.» پر از جیبش سنگ ریخت و رفت بالای درخت. سنگها رو یکی یکی انداخت روی سینه یکی از غولها. غول بیدار شد و به دوستش گفت: «چرا میزنی منو؟» دوستش گفت: «من که نزدم، تو خواب میبینی.» دوباره خوابیدن. خیاط سنگ بزرگتری انداخت. این بار غول بدجوری عصبانی شد و زد توی گوش دوستش. دعوا شروع شد و دو غول چنان همدیگه رو زدن که هر دو مردن. خیاط پایین اومد و با خوشحالی کمربندش رو نشون داد.
بعد رفت سراغ اسب سفید. دید اسب رو دزدیدن و بردن تو یه غار تاریک. خیاط فکر کرد: «اگه برم تو غار، ممکنه غولهای دیگهای باشن.» یه نقشه کشید. درخت خشکی رو آتیش زد و دود رو فرستاد تو غار. اسب از دود فرار کرد و اومد بیرون. خیاط سوارش شد و با غرور برگشت به کاخ پادشاه.
پادشاه که دید خیاط از پس هر دو کار براومده، کلی تعجب کرد. نصف پادشاهی و دخترش رو بهش داد. خیاط کوچولو که حالا دیگه یه شاهزاده بود، با دختر پادشاه ازدواج کرد. اما یه شب دختر پادشاه فهمید که شوهرش فقط یه خیاط معمولیه. ناراحت شد و رفت به پدرش گفت: «من با یه خیاط ازدواج کردم!» پادشاه عصبانی شد و تصمیم گرفت خیاط رو بکشه.
پادشاه به سربازها دستور داد که شب برن تو اتاق خیاط، دست و پاش رو ببندن و ببرنش زندان. ولی خیاط زیرک بود و حرفشون رو شنید. شب که سربازها اومدن، خیاط بلند گفت: «من که هفت تا رو با یه ضربه کشتم و دو تا غول رو وادار به کشتن هم کردم و اسب رو برگردوندم، از چند تا سرباز نمیترسم.» سربازها که این رو شنیدن، ترسیدن و فرار کردن.
پادشاه که دید خیاط از این نقشه هم جان سالم به در برده، فهمید که این آدم واقعاً شجاع و زیرکه. دیگه کاریش نکرد و خیاط تا آخر عمر با آرامش و افتخار توی کاخ زندگی کرد. همه میدونستن که این خیاط کوچولو با اعتماد به نفس و زیرکیش، کارهایی کرده که هیچکس فکرش رو نمیکرد.
این قصه مال کشور آلمان هست.
چی یاد گرفتیم؟ اعتماد به نفس و زیرکی
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)