قصهی بزبز قندی و مبارزهاش با گرگ گنده، یه داستان قدیمی ایرانی که به بچهها یاد میده با هوش و شجاعت از خانوادهشون محافظت کنن.
این قصهی قشنگ و قدیمی مال کشور خودمون ایرونه و قصهی یه بز کوچولوی باهوشه که با یه گرگ گنده روبهرو میشه. تو این قصه میبینیم که چطور بزبز قندی با زرنگی و شجاعتش از خودش و خونوادش محافظت میکنه.
یکی بود یکی نبود، توی یه ده قشنگ و سرسبز، یه بز مامان مهربون با سه تا بزغالهی کوچولو و نازی زندگی میکرد. اسم کوچکترین بزغالهشون بزبز قندی بود که موهاش مثل قند سفید و برقمیزون بود و همیشه یه ذره شیطونتر و باهوشتر از بقیه بود. اونا توی یه خونهی کوچیک و تمیز لب یه جنگل بزرگ زندگی میکردن که کلی درخت و گل و بلبل داشت.
یه روز صبح، بز مامان خواست بره بیرون که برای بچههاش علف تازه و سبز بیاره. اومد پیش بزغالهها و گفت: «بچههای قشنگم، من میرم بیرون که غذا بیارم. شماها مواظب خودتون باشید و در رو به روی هیچ کس باز نکنین، مخصوصاً اگه یه گرگ گنده اومد و صدامون کرد!» بزغالهها سرشون رو تکون دادن و گفتن: «باشه مامان، ما حرفتو گوش میکنیم.» بزبز قندی هم با صدای نازش گفت: «نگران نباش مامان، من مواظب همهچی هستم.»
بز مامان رفت و بزغالهها موندن تو خونه. یه کم که گذشت، یه گرگ گنده و بدجنس که از گشنگی دلش داشت از پا دربیاد، از لونهش اومد بیرون و شروع کرد به گشتن دنبال یه چیزی که بخوره. یهو چشمش به خونهی بزغالهها افتاد و با خودش گفت: «عجب! اینجا یه خونهست و بوی بزغاله میاد. حتماً یه شام حسابی گیرم اومده!» گرگه آمد جلو و با پنجهش در زد و با صدای خشنش گفت: «تک تک، باز کنید در رو!»
بزغالهها که صدای گرگ رو شناختن، ترسیدن و گفتن: «ما در رو باز نمیکنیم! مامانمون گفته که در رو به روی گرگ باز نکنیم!» گرگه که دید حرفش به جایی نمیرسه، یه فکری کرد و گفت: «من که گرگ نیستم، من مامانِ خودتونم! بیایید در رو باز کنید که علف تازه براتون آوردم.» بزبز قندی که تیز بود، گفت: «اگه مامان ما هستی، پس صدات چرا اینقدر کلفته؟ مامان ما صداش نازکه!» گرگه که دید لو رفته، رفت یه کم علف خورد و صدامون نازکتر شد، بعد برگشت و دوباره در زد و با صدای نازک گفت: «بچهها، من مامانم، بیایید در رو باز کنید!»
بزغالهها که صدای نازک شنیدن، خیال کردن که مامانشونه و رفتن که در رو باز کنن، ولی بزبز قندی جلوشونو گرفت و گفت: «وایسین! یه لحظه صبر کنین. مامان ما که اینقدر زود برنمیگرده. بذارین از پنجره نگاه کنم ببینم کیه.» بزبز قندی اومد پشت پنجره و نگاهی به بیرون انداخت. چیزی که دید باعث شد از ترس پاشو شل کنه: یه گرگ گنده با چشای قرمز و دندونای تیز پشت در وایساده بود! برگشت به بزغالهها گفت: «این که مامان ما نیست! این همون گرگ گندهست!»
بزغالهها که ترسیده بودن، شروع کردن به گریه کردن. بزبز قندی که دلش براشون سوخت و میدونست که باید یه فکری کنه، گفت: «گریه نکنین! من یه نقشه دارم. بیایید همه بریم پشت در و با هم یه صدای بلند کنیم که گرگه بترسه و فرار کنه.» بزغالهها گفتن: «چه صدایی؟» بزبز قندی گفت: «همه با هم فریاد بزنیم: برو گمشو گرگ گنده! وایستا که مامانمون با چوب بیاد دنبالت!»
همه بزغالهها رفتن پشت در و با همون صدای بلند فریاد زدن: «برو گمشو گرگ گنده! وایستا که مامانمون با چوب بیاد دنبالت!» گرگه که این همه صدا شنید و فکر کرد که بز مامان با یه چوب بزرگ داره میاد، ترسید و با عجله فرار کرد و رفت تو لونهش. بزغالهها که دید گرگه رفت، از خوشحالی پریدن و بزبز قندی رو بغل کردن و گفتن: «آفرین! تو خیلی باهوشی!»
بزبز قندی که خوشحال بود، گفت: «این تازه اولشه! ما باید همیشه مواظب باشیم و به حرف مامان گوش بدیم. حالا بیایید یه کم بازی کنیم تا مامان بیاد.» بزغالهها مشغول بازی شدن و دیگه ترسی نداشتن. یه ساعت دیگه گذشت و بز مامان با یه خوشه علف تازه برگشت. در زد و گفت: «بچههای عزیزم، من اومدم!» بزغالهها صدای مامانشون رو شناختن، ولی بازم بزبز قندی گفت: «اول بذار از پنجره نگاه کنم که مطمئن شم!» و وقتی دید که مامانشه، در رو باز کرد.
بز مامان که اومد تو، بچههاش رو بغل کرد و گفت: «خب، چه خبر؟ کسی نیومد اینجا؟» بزغالهها همه با هم شروع کردن به تعریف کردن که «یه گرگ گنده اومد و خواست ما رو بترسونه، ولی بزبز قندی یه نقشه کشید و ما هم کمکش کردیم و گرگه فرار کرد!» بز مامان که شنید، اول ترسید، ولی بعد بزبز قندی رو بغل کرد و گفت: «آفرین دختر باهوش من! تو نشون دادی که چقدر به خونوادت اهمیت میدی و ازشون مواظبت کردی. من به تو افتخار میکنم!»
بزبز قندی که از تعریف مامانش خوشحال شده بود، گفت: «مامان، من یاد گرفتم که همیشه باید به حرف تو گوش بدیم و مواظب باشیم. اگه ما با هم باشیم و هوش داشته باشیم، هیچ گرگی نمیتونه به ما صدمه بزنه.» بز مامان لبخند زد و گفت: «آفرین! حالا بیایید این علفای تازه رو بخوریم و یه کم خوش باشیم.» همه بزغالهها با خوشحالی دور مامانشون جمع شدن و علف خوردن و دیگه هیچ وقت در رو به روی غریبهها باز نکردن.
از اون روز به بعد، بزبز قندی و بقیه بزغالهها همیشه به حرف مامانشون گوش میدادن و با هوش و مراقبت، از خونوادهشون محافظت میکردن. گرگه هم دیگه جرئت نمیکرد به اون خونه نزدیک بشه، چون فهمیده بود که بزغالهها باهوشن و به این راحتی ها گول نمیخورن. اونا تا آخر عمرشون توی آرامش و خوشی زندگی کردن و هر شب با یاد قصهی بزبز قندی، میخوابیدن.
این قصه مال کشور ایران هست.
چی یاد گرفتیم؟ محافظت از خانواده و باهوشی
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)