بادبادک آبی آراد به درخت گیر میکنه. آراد با کمک بابا یاد میگیره مکث کنه، راه امن رو انتخاب کنه و برای تعمیرش کمک بخواد.
معرفی قصه
آراد یه بادبادک آبی با ستارههای زرد داره. یه اتفاق توی پارک بهش یاد میده وقتی کاری از دستش برنمیاد، میتونه مکث کنه و کمک بخواد.
داستان کامل
عصر یه روز بهاری، آراد و بابا بادبادکشون رو بردن پارک. بادبادک آبی بود و روی دم بلندش چند تا ستارهٔ زرد برق میزد. آراد گفت: «بابا، فکر میکنی تا بالای ابرا بره؟» بابا خندید: «اول بذار از بالای سر خودمون رد بشه!»
با هم یه محوطهٔ باز پیدا کردن، دور از خیابون و سیمهای برق. بابا نخ و دسته رو نگاه کرد. آراد هم دم بادبادک رو که دور خودش پیچیده بود، باز کرد. چند قدم دوید و بادبادک آروم از روی چمن بلند شد.
آراد دسته رو با دو دست گرفت: «نگاه کن! انگار ستارهها دارن میرقصن!» بابا کنارش ایستاده بود. چند دقیقه همهچیز خوب پیش رفت، تا اینکه یه باد ناگهانی وزید و دسته از دست آراد سُر خورد.
بادبادک چرخید و رفت سمت درختهای دور محوطه. دمش به یه شاخه گیر کرد و آویزون موند. آراد دوید سمتش، اما پای درخت که رسید، وایساد. شاخه خیلی بالاتر از دستش بود.
گفت: «اگه پامو اینجا بذارم، شاید برسم...» بابا که کنارش رسیده بود، گفت: «میدونم دلت میخواد زود پسش بگیری. ولی ممکنه موقع بالا رفتن بیفتی. بیا روی زمین بمونیم و یه راه دیگه پیدا کنیم.»
آراد لبشو جمع کرد. «خودم درستش کرده بودم. حیفه اون بالا بمونه.» بابا گفت: «آره، براش زحمت کشیدی. ناراحت شدنت رو میفهمم.» یهکم کنارش موند تا آراد آرومتر شد.
آراد یه نفس کشید و پرسید: «میتونی کمکم کنی؟» بابا گفت: «با هم از مسئول پارک میپرسیم.» رفتن پیش نگهبان. اون جای بادبادک رو نگاه کرد و گفت: «از باغبون میخوام بررسیش کنه. اگه بشه بیخطر پایینش آورد، کمکتون میکنه.»
آراد و بابا روی نیمکت، دور از محل کار باغبون منتظر موندن. آراد پرسید: «اگه نتونه چی؟» بابا گفت: «اون وقت یه راه برای ساختن یکی دیگه پیدا میکنیم. سلامتی تو از بادبادک مهمتره.»
چند دقیقه بعد، باغبون بادبادک رو آورد. دمش سالم بود، ولی یه گوشهٔ کاغذش پاره شده بود. آراد گفت: «ممنون که کمکم کردین.» بعد با ناراحتی به پارگی نگاه کرد: «دیگه پرواز نمیکنه؟»
بابا گفت: «بریم خونه بررسیش کنیم. شاید بشه تعمیرش کرد.» اون روز باد هم تندتر شده بود؛ وسایلشون رو جمع کردن و برگشتن خونه.
آراد روی میز یه تکه کاغذ آبی گذاشت. با کمک بابا قسمت پاره رو چسبوندن و صبر کردن تا خشک بشه. آراد روی وصله یه ستارهٔ زرد کشید. گفت: «این یکی ستارهٔ کمک گرفتنه!» بابا لبخند زد: «اسم قشنگیه.» بعد دسته و نخ رو هم دوباره بررسی کردن.
چند روز بعد، وقتی هوا برای بازی مناسب بود، برگشتن همون محوطهٔ باز. آراد این بار قبل از دویدن، مسیرشو نگاه کرد و دسته رو درست توی دستش جا داد. بابا هم کنارش موند.
بادبادک بالا رفت. ستارهٔ تازهش زیر نور خورشید پیدا بود. آراد گفت: «میدونی بابا؟ اولش فکر میکردم باید خودم تنهایی درستش کنم.» بابا پرسید: «الان چی فکر میکنی؟» آراد خندید: «الان میدونم میتونم بگم کمکم کن!»
شخصیتهای قصه
آراد: پسری کنجکاو که بادبادکش رو خیلی دوست داره.
بابا: به ناراحتی آراد گوش میده و همراهش دنبال راه امن میگرده.
نگهبان و باغبون: با بررسی موقعیت بهشون کمک میکنن.
پیام آموزشی
وقتی وسیلهمون جایی دور از دسترس گیر میکنه، برای پس گرفتنش خودمون رو به خطر نمیندازیم. مکث میکنیم و از یه بزرگتر مطمئن کمک میخوایم.
سؤالهایی برای گفتوگو
چرا آراد از گیر کردن بادبادکش ناراحت شد؟
بابا چطور به آراد کمک کرد آرومتر بشه؟
اگه بادبادک پایین نمیاومد، چه راه دیگهای داشتن؟
تا حالا چیزی رو با کمک کسی تعمیر کردی؟
چی یاد گرفتیم؟
کمک خواستن اشکالی نداره. برای بازی جای مناسب انتخاب میکنیم و وقتی چیزی خراب میشه، میتونیم با حوصله ببینیم قابل تعمیر هست یا نه.
حرف آخر
بادبادک آراد یه ستارهٔ تازه داشت؛ ستارهای که هر بار میدیدش، یادش میاومد لازم نیست همهٔ کارهای سخت رو تنهایی انجام بده.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)