دلبر و صاحب عجیب یه قصر، با کتاب و باغبونی دوست میشن؛ قصهای درباره احترام، اجازه گرفتن و جبران اشتباه با تغییر رفتار.
معرفی داستان
دلبر عاشق کتاب و گلوگیاهه. یه روز با صاحب عجیب یه قصر آشنا میشه و میفهمه برای شناختن دیگران باید به رفتارشون دقت کنیم. این قصه، یه بازآفرینی ملایم از دیو و دلبره؛ دربارهی دوستی، احترام و جبران اشتباه.
داستان کامل
یکی بود، یکی نبود. توی یه شهر کوچیک، دختر جوونی به اسم دلبر با پدرش زندگی میکرد. دلبر توی کتابفروشی کار میکرد و عصرها به گلدونهای حیاط میرسید. همیشه هم یه سؤال تازه داشت: «چرا این گل رو به آفتاب خم شده؟ چرا اون یکی هنوز غنچه نداده؟»
یه روز پدرش برای کار به شهر همسایه رفت. توی راه برگشت بارون گرفت و چرخ گاریش کنار یه قصر گیر کرد. در زد و کمک خواست. صاحب قصر، یه موجود بزرگ و پشمالو بود که همه بهش میگفتن دیو. پدر اول جا خورد، اما دیو یه چراغ آورد و کمک کرد گاری رو زیر سایهبون ببره.
صبح، وقتی بارون بند اومد، پدر توی باغ یه رز خوشرنگ دید. یاد دلبر افتاد و بیاجازه گل رو چید. دیو که رسید، اخم کرد و گفت: «این بوته رو تازه پرورش دادم. کاش قبلش میپرسیدی.»
پدر سرش رو پایین انداخت: «حق با توئه. میخواستم دخترم رو خوشحال کنم، ولی باید اجازه میگرفتم. میتونم یه نهال برات بیارم؟» دیو گفت: «ممنون. دفعهی بعد فقط اول بپرس.» بعد هم راه برگشت رو نشونش داد.
پدر توی خونه ماجرا رو تعریف کرد. دلبر گفت: «من یه نهال رز دارم. اگه صاحب باغ دوست داشته باشه، با هم ببریمش.» چند روز بعد، اول خبر دادن و بعد با اجازهی صاحب قصر راه افتادن.
دلبر وقتی دیو رو دید، یه قدم عقب رفت. دیو فاصلهش رو نگه داشت و گفت: «سلام. میتونیم همینجا توی باغ حرف بزنیم.» دلبر نفس راحتی کشید و نهال رو نشون داد: «این رز سفید خیلی آفتاب دوست داره.»
دیو گلدون رو گرفت و گفت: «پس باید براش یه جای روشن پیدا کنیم.» دلبر دید دستهای بزرگش گلدون رو خیلی آروم نگه داشته. پدر عذرخواهی کرد و دیو گفت: «ممنون که برای جبران برگشتی.» بعد کنار هم نهال رو کاشتن.
توی باغ، چند بوته پژمرده بود. دیو گفت: «هر روز آبشون میدم، ولی سرحال نمیشن.» دلبر خاک رو نگاه کرد: «شاید آب زیادی میگیرن. مطمئن نیستم؛ یه کتاب باغبونی دارم که میتونیم ازش کمک بگیریم.»
هفتهی بعد، دلبر با میل خودش برای دیدن باغ برگشت. کتاب رو باز کردن و فهمیدن بعضی گلدونها راه خروج آب ندارن. دیو زیرگلدونیها رو برداشت و دلبر جای مناسب هر بوته رو روی کاغذ علامت زد. قرار گذاشتن چند روز به خاک فرصت بدن و دوباره بررسیش کنن.
کمکم عصرهای باغ براشون دوستداشتنی شد. دلبر از کتابهایی که خونده بود میگفت و دیو از پرندههایی که بالای قصر لونه داشتن. همیشه هم وقتی وقت رفتن میرسید، دلبر به خونه برمیگشت.
یه عصر، داربست چوبی رزها لق شد و یکی از گلدونها افتاد. دیو از ناراحتی صداش رو بالا برد: «وای! همهی زحمتم خراب شد!» دلبر ترسید و گفت: «من با داد زدن راحت نیستم. یه کم فاصله میگیرم.»
دیو چند قدم عقب رفت، آروم نفس کشید و گفت: «ببخشید که داد زدم. ناراحت بودم، ولی نباید میترسوندمت.» دلبر گفت: «اگه آروم حرف بزنیم، میتونیم ببینیم چی قابل تعمیره.»
اول خاکهای ریخته رو جمع کردن. ریشهی گل سالم بود و میشد توی یه گلدون دیگه کاشتش. دیو روز بعد از نجار کمک گرفت تا داربست رو محکم کنه. عذرخواهیش فقط حرف نبود؛ دفعهی بعد که چیزی خراب شد، اول مکث کرد و بعد کمک خواست.
چند روزی دلبر نیومد؛ پدرش سرما خورده بود و قرار بود خریدهای خونه رو انجام بده. با پیک پیغام فرستاد که فعلاً نمیتونه به باغ سر بزنه. دیو جواب داد: «امیدوارم زود بهتر بشه. هر وقت فرصت داشتی، خوشحال میشم ببینمت.»
وقتی دلبر برگشت، رز سفید اولین غنچهش رو باز کرده بود. دیو گفت: «قبل از اینکه گلش رو بچینم، میخوام بپرسم: دوست داری یه شاخه ببری؟» دلبر خندید: «فعلاً بذار روی بوته بمونه. اینجا قشنگتره!»
همون موقع، برگهای یه درخت قدیمی برق زدن و صدای آرومی توی باغ پیچید: «جادوی این قصر با یاد گرفتن احترام باز میشه.» نور که کم شد، دیو به شکل انسانی خودش برگشته بود.
دلبر تعجب کرد. دوستش گفت: «سالها بود یادم رفته بود به خواستهی دیگران گوش بدم. این بار خودم باید رفتارهام رو عوض میکردم.» دلبر گفت: «من همون روزی بهت اعتماد بیشتری کردم که عذرخواهی کردی و بعدش آرومتر رفتار کردی.»
دوستیشون ادامه پیدا کرد. کتابها رو با هم میخوندن و گاهی همسایهها رو به دیدن باغ دعوت میکردن. کنار در باغ یه تابلو گذاشتن: «به گلها نگاه کن، بوشون کن، ولی برای چیدن اول بپرس!»
شخصیتهای داستان
دلبر: دختر جوونی که اهل کتاب و باغبونیه و خواستههاش رو روشن میگه.
دیو: صاحب قصر که یاد میگیره مسئول رفتارش باشه و اشتباهش رو جبران کنه.
پدر دلبر: کسی که بیاجازه گل میچینه، اشتباهش رو میپذیره و جبران میکنه.
پیام آموزشی داستان
ظاهر آدما همهچیز رو دربارهشون نمیگه. برای اعتماد کردن، به رفتار، احترام و مسئولیتپذیریشون نگاه میکنیم. مهربونی هم به معنی تحمل داد و اجبار نیست.
سؤالهایی برای گفتوگو با کودک
پدر چطور اشتباهش رو جبران کرد؟
دلبر وقتی از داد زدن ترسید، چی گفت؟
دیو چطور نشون داد عذرخواهیش جدیه؟
قبل از برداشتن وسایل یا چیدن گلهای دیگران، چی میپرسیم؟
چی یاد گرفتیم؟
قبل از برداشتن چیزی که مال ما نیست، اجازه میگیریم.
عذرخواهی با تغییر رفتار کامل میشه.
دوستی خوب برای «نه» گفتن و فاصله گرفتن هم جا داره.
نتیجهگیری
عزیزم، مهربونی قشنگه، اما تو مسئول درست کردن رفتار دیگران نیستی. اگه کسی میترسونتت، میتونی فاصله بگیری و از یه بزرگتر قابلاعتماد کمک بخوای. دوستی وقتی شیرینه که هر دو نفر کنارش احساس احترام کنن.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)