چطور خرس دمش را از دست داد

داستان خرس باهوشی که فریب روباه مکار رو می‌خوره و دمش رو از دست می‌ده، قصه‌ای از نروژ که به بچه‌ها یاد می‌ده قبل از هر کاری فکر کنن.

این قصه معروف و قدیمی مال کشور نروژ هست و به ما یاد می‌ده که نباید حرف هر کسی رو باور کنیم و قبل از هر کاری باید خوب فکر کنیم. اسمش هست «چطور خرس دمش را از دست داد» و داستان یه خرس ساده‌دل و یه روباه مکاره.

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ‌کس نبود. توی یه جنگل بزرگ و سرسبز، یه خرس تنومند و مهربون زندگی می‌کرد که یه دم قشنگ و پشمالو داشت. خرس خیلی به دمش افتخار می‌کرد. یه روز که هوا سرد شده بود و برف می‌اومد، خرس رفت لب دریاچه. دید که سطح آب یخ بسته و یه عالمه ماهی زیر یخ شنا می‌کنن. دلمش خواست یه کم ماهی بگیره، اما نمی‌دونست چطور باید از روی یخ ماهی گرفت.

همون موقع، روباه مکار از راه رسید. روباه که همیشه دنبال کلک زدن به بقیه بود، با یه لبخند حیله‌گر جلو اومد و گفت: «خرس جان، چه کار می‌کنی؟ می‌خوای ماهی بگیری؟» خرس گفت: «آره روباه جان، اما نمی‌دونم چطور. این یخ خیلی ضخیمه و من دست و پام رو گم کردم.» روباه چشمک‌ای زد و گفت: «بیا بهت یاد بدم. خیلی راحته. باید یه سوراخ توی یخ بزنی و دم خودت رو بندازی توی آب. صبر کنی تا یه عالمه ماهی به دم تو بچسبن. بعد یهو دم رو بکشی بیرون و کلی ماهی بگیری.»

خرس که خیلی ساده‌دل بود و از ته دل می‌خواست ماهی بگیره، حرف روباه رو باور کرد. گفت: «واقعاً؟ چه ایده‌ی خوبی! ممنونم روباه جان.» بعد رفت توی یخ یه سوراخ درست کرد و دم قشنگش رو گذاشت توی آب سرد. روباه هم ایستاد و نگاه می‌کرد. دلش داشت از خنده می‌ترکید، ولی خودش رو گرفته بود.

خرس نشست لب یخ و صبر کرد. دقایقی گذشت. هوا داشت تاریک می‌شد و برف هم تندتر می‌اومد. خرس حس کرد دمش سرد شده و سنگین شده. فکر کرد حتماً ماهی‌ها چسبیدن. با خوشحالی به روباه گفت: «روباه جان، فکر کنم کلی ماهی گرفتم. دمم خیلی سنگین شده.» روباه گفت: «صبر کن، صبر کن. یه کم دیگه صبر کن تا ماهی‌های بیشتری جمع بشن.»

خرس باز هم صبر کرد. تا اینکه دیگه از سرما داشت می‌لرزید. دمش دیگه اصلاً حس نمی‌کرد. به روباه گفت: «روباه جان، دیگه نمی‌تونم صبر کنم. می‌خوام دمم رو بکشم بیرون.» روباه گفت: «باشه، باشه. بکش ببینم چه خبره.»

خرس با تمام قدرت دمش رو کشید. اما دمش نیومد بیرون! یخ دور دمش رو گرفته بود و محکم چسبیده بود. خرس دوباره محکم‌تر کشید. یهو صدای تقی اومد و دم خرس از جا کنده شد و توی یخ موند. خرس با وحشت به عقب نگاه کرد و دید که دمش دیگه نیست.

خرس با ناراحتی به روباه نگاه کرد و گفت: «روباه جان، دمم چطور شد؟ مگه نگفتی ماهی می‌گیرم؟» روباه دیگه طاقت نیاورد و قاه قاه خندید. گفت: «ای خرس ساده‌دل! ماهی که خبری نیست. من تو رو فریب دادم تا دم خودت رو از دست بدی. حالا برو یه دم جدید برای خودت پیدا کن!» و بعد روباه فرار کرد و رفت توی لونه‌اش.

خرس موند و یه عالمه ناراحتی. دلش گرفته بود و گریه می‌کرد. اما یه کم که فکر کرد، فهمید که چقدر ساده لوح بوده. فهمید که قبل از این که حرف هر کسی رو باور کنه، باید خوب فکر می‌کرد. حالا دیگه دم نداشت و مجبور بود با همون دم کوتاه زندگی کنه.

از اون روز به بعد، خرس همیشه به بچه‌هاش می‌گفت: «بچه‌ها، هیچ‌وقت حرف غریبه‌ها رو بدون فکر قبول نکنین. اول خوب فکر کنین، بعد تصمیم بگیرین. اینجوری نه دم خودتون رو از دست می‌دین، نه چیز دیگه‌ای.»

روباه مکار اما تا آخر عمرش از این کارش پشیمون بود. چون دیگه هیچ حیوونی بهش اعتماد نمی‌کرد و همیشه می‌گفتن: «اون روباهه حیله‌گره، حرفش رو باور نکنین.» پس دیدین که دروغ و حیله‌گری آخرش آدم رو تنها می‌ذاره.

این قصه مال کشور نروژ هست.

چی یاد گرفتیم؟ فریب نخوردن و فکر کردن

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه