علی‌بابا و چهل دزد

قصه‌ی پرماجرای علی‌بابا و چهل دزد که با زیرکی و پرهیز از طمع، به خوشبختی می‌رسه.

این قصه‌ی معروف «علی‌بابا و چهل دزد» از کشورهای خاورمیانه اومده و درباره‌ی یه پسر جوون به اسم علی‌باباست که با زیرکی و دوری از طمع، توی یه ماجرای هیجان‌انگیز برنده می‌شه. بیا ببینیم چه اتفاقی براش می‌افته!

یکی بود یکی نبود، توی یه شهر قدیمی توی سرزمین‌های خاورمیانه، دو تا برادر زندگی می‌کردن. یه‌شون اسمش قاسم بود که خیلی پولدار و طمع‌کار بود، و اون یکی علی‌بابا که آدم ساده‌ای بود و با زنش یه زندگی ساده و بی‌آزار داشتن. علی‌بابا هر روز می‌رفت توی جنگل هیزم جمع می‌کرد و می‌فروخت تا یه لقمه نون برا خودش و زنش دربیاره.

یه روز که علی‌بابا مشغول جمع کردن هیزم بود، یه دفعه صدای سم اسب‌ها و حرف زدن آدما شنید. ترسید و سریع رفت پشت یه درخت بزرگ قایم شد. دید که چهل تا مرد سواره اومدن و از اسب‌ها پیاده شدن. علی‌بابا از پشت درخت نگاه کرد و دید که یه مرد که انگار رئیسشونه، رفت جلو یه صخره‌ی بزرگ و گفت: «سسام، باز شو!» و یه دفعه درِ صخره باز شد و همه رفتن توی غار.

علی‌بابا که حسابی کنجکاو شده بود، صبر کرد تا همه دزدها بیان بیرون. وقتی دزدها رفتن و درِ غار بسته شد، علی‌بابا آهسته رفت جلو و گفت: «سسام، باز شو!» و درِ غار باز شد. علی‌بابا رفت توی غار و دید که چقدر گنج و طلا و جواهر توشه! دلش خواست یه کم برداره، ولی یادش اومد که طمع بد درده و فقط یه کیسه پر از سکه طلا برداشت و درِ غار رو بست و رفت خونه.

علی‌بابا که رسید خونه، کیسه طلا رو داد به زنش و گفت: «اینو ببر قرض بدیم، ولی مواظب باش هیچکی نفهمه!» زن علی‌بابا که خیلی ذوق کرده بود، برای اینکه طلاها رو وزن کنه، رفت خونه‌ی قاسم که یه ترازو قرض بگیره. زن قاسم که آدم فضولی بود، دید که زن علی‌بابا چرا اینقدر خوشحاله، یه کم کره پایین ترازو مالید تا ببینه چی وزن می‌کنه.

زن علی‌بابا که ترازو رو گرفت و رفت خونه، طلاها رو وزن کرد و برگردوند. زن قاسم که ترازو رو پس گرفت، دید یه سکه طلا به کره چسبیده! یه راست رفت به قاسم گفت: «زن برادرت چقدر طلا داره! حتماً یه گنج پیدا کرده!» قاسم که خیلی طمع‌کار بود، همون شب رفت خونه‌ی علی‌بابا و شروع کرد به سؤال پیچ کردن که این طلاها رو از کجا آوردی؟ علی‌بابا که آدم ساده‌ای بود، همه‌چی رو به قاسم گفت.

قاسم که از طمع کورش شده بود، فرداش صبح زود رفت جنگل و همون صخره رو پیدا کرد. گفت: «سسام، باز شو!» و رفت توی غار. اما وقتی دید اینهمه گنج، دیگه یادش رفت که باید بیرون بیاد و شروع کرد به جمع کردن طلا و جواهر. اون‌قدَر غرق طمع شد که یادش رفت رمز خروج رو! وقتی خواست بیاد بیرون، یادش نبود بگه «سسام، بسته شو!» یا «سسام، باز شو!» و موند توی غار.

دزدها که اومدن غار، قاسم رو دیدن که یه گوشه وایساده و لرزه به تنش افتاده. اون‌ها قاسم رو گرفتن و کشتن و بدنش رو چهار تیکه کردن و گذاشتن دم درِ غار تا هرکی که اومد بفهمه عاقبتش چیه. تا شب که قاسم نیومد خونه، زنش کلی نگرون شد و رفت به علی‌بابا گفت که برادرت گم شده. علی‌بابا هم رفت جنگل و وقتی رسید به غار، قاسم رو دید که تیکه‌تیکه شده.

علی‌بابا خیلی ناراحت شد، ولی غصه خوردن فایده نداشت. قاسم رو برداشت و آورد خونه و به یه خیاط که آدم امینی بود، گفت که بدنش رو بدوزه تا دفنش کنن. اون خیاط که اسمش بابامصطفی بود، بدن قاسم رو دوخت و علی‌بابا برادرش رو با احترام دفن کرد. بعدش به زن قاسم گفت که بیاد خونه‌ی ما زندگی کنه تا تنها نباشه.

دزدها که برگشتن به غار، دیدند که جنازه‌ی قاسم نیست. رئیس دزدها گفت: «حتماً یه نفر دیگه هم رمز رو می‌دونه! باید پیداش کنیم و بکشیمش تا راحت بشیم.» یه دزد رو فرستادن که بره شهر و پیداش کنه. اون دزد رفت و دید یه خیاطه که می‌گه من جنازه‌ای رو دوختم. دزد فهمید که خونه‌ی علی‌بابا کجاست و با گچ یه علامت روی در خونه گذاشت و رفت خبر بده.

علی‌بابا که از همه‌چی خبر نداشت، اما یه روز که از بازار برمی‌گشت، دید یه علامت روی در خونه‌شه. فهمید که دزدها پیداش کردن. سریع رفت یه عالمه گچ خرید و روی همه‌ی درهای کوچه همون علامت رو کشید تا دزدها گیج بشن. همون شب دزدها اومدن ولی هرچی گشتن، نتونستن خونه‌ی علی‌بابا رو پیدا کنن. رئیس دزدها عصبانی شد و اون دزد رو کشت.

دفعه‌ی بعد، رئیس دزدها خودش رفت شهر و این‌بار خونه‌ی علی‌بابا رو دقیق یاد گرفت. بعد با یه نقشه‌ی زیرکانه برگشت: چند تا خمره‌ی بزرگ نفت خرید و یه دزد رو توی هر خمره قایم کرد و خودش هم لباس بازاری پوشید و با خمره‌ها رفت دم خونه‌ی علی‌بابا. به علی‌بابا گفت: «من تاجرم و امشب جایی برای خواب ندارم، می‌شه خمره‌ها رو بذارم توی حیاط خونتون؟» علی‌بابا که دلش رحم اومد، قبول کرد.

شب که شد، زن علی‌بابا برای اینکه به مهمون تعارف کنه، رفت توی انباری تا روغن بیاره. دید یه خمره روغن نیست و کلی خمره‌ی پر از آدمه! ترسید، ولی زود فهمید قضیه چیه. یه دیگ روغن جوش آورد و توی همه‌ی خمره‌ها ریخت و همه‌ی دزدها رو کشت. بعدش به علی‌بابا گفت که نقشه‌ی دزدها رو به هم زده. علی‌بابا هم رفت و رئیس دزدها رو که توی خونه بود گرفت و به سزاش رسوند. بعدشم همه‌ی گنج‌های غار رو آوردن و بین فقرای شهر پخش کردن و همه با هم خوشبخت زندگی کردن.

این قصه مال کشور خاورمیانه هست.

چی یاد گرفتیم؟ زیرکی و پرهیز از طمع

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه