به قصه‌مون خوش آمدید؛ دنیای قصه‌های کودکانه

شیر و موش صحرایی آفریقایی

رده سنی 3-9

قصه‌ی زیبای شیر و موش صحرایی آفریقایی که به بچه‌ها یاد می‌ده هیچ کس رو کوچولو و بی‌ارزش ندونن و همیشه قدردان محبت باشن.

این یه قصه‌ی قشنگ و قدیمیه از کشور آفریقا که بهمون یاد می‌ده حتی کوچیک‌ترین موجودها هم می‌تونن به بزرگ‌ترین و قوی‌ترین‌ها کمک کنن. اسم این قصه «شیر و موش صحرایی آفریقایی» هست و داستان یه شیر بزرگ و یه موش کوچولو رو تعریف می‌کنه که با هم دوست می‌شن.

یکی بود یکی نبود، زیر آسمون آبی آفریقا، توی یه دشت بزرگ و پر از درخت، یه شیر زندگی می‌کرد. اسمش شیر بود، با یال طلایی و چشم‌های درشت که مثل دو تا آفتاب می‌درخشید. شیر خیلی بزرگ و قوی بود، طوری که همه‌ی حیوون‌ها از صداش می‌لرزیدن. وقتی غرش می‌کرد، صداش تا کیلومترها می‌رفت و همه جا رو می‌پیچوند.

یه روز گرم تابستون، شیر زیر سایه‌ی یه درخت بزرگ لم داده بود و چرت می‌زد. آفتاب از لای برگ‌ها می‌اومد پایین و صورتش رو گرم می‌کرد. شیر چشم‌هاش رو بست و یواش یواش خوابش برد. اما یه دفعه، یه چیز کوچولو شروع کرد از روی دمش بالا بره. یه موش صحرایی کوچولو که از لونه‌ش اومده بود بیرون تا دنبال دونه بگرده، اشتباهی افتاده بود روی دم شیر و حالا می‌خواست بره بالای کمرش.

موش کوچولو فکر کرد این یه تپه‌ی نرمه، نمی‌دونست این دم یه شیره. اونقدر بالا رفت تا رسید به کمر شیر. شیر یهو از خواب پرید و احساس کرد یه چیزی روش راه می‌ره. یه غرش بزرگ کرد: «هوووووووی! کی جرات کرده بیاد روی من؟» موش کوچولو از ترس جیغ کشید و خواست فرار کنه، اما شیر با پنجه‌ش چنگ زد و موش رو گرفت.

شیر موش رو توی مشتش گرفت و بهش نگاه کرد. موش کوچولو می‌لرزید و چشم‌هاش خیس شده بود. شیر گفت: «تو چقدر کوچولویی! من می‌تونم با یه دندون تو رو قورت بدم. چرا اومدی سراغ من؟» موش با صدای لرزون گفت: «آقا شیر، خواهش می‌کنم من رو نخور! من اشتباهی اومدم. من یه موش صحرایی کوچولو هستم. لطفاً من رو بذار برم، قول می‌دم یه روز این کار خوبت رو جبران کنم.»

شیر بلند بلند خندید. «هاهاهاها! تو می‌خوای به من کمک کنی؟ من که بزرگ‌ترین و قوی‌ترین حیوون این دشتم. تو که از یه دونه‌ی خرما هم کوچیک‌تری. چطور می‌تونی به من کمک کنی؟» اما شیر دلش سوخت. موش اونقدر کوچولو و بی‌چاره بود که شیر گفت: «باشه، باشه، برو گمشو. اما دیگه جرات نکن بیای روی من.» و پنجه‌ش رو باز کرد. موش سریع پرید پایین و دوید توی بوته‌ها. از ته دل گفت: «ممنونم آقا شیر! هرگز این محبت رو فراموش نمی‌کنم.»

چند روز گذشت. یه روز، شیر توی جنگل دنبال شکار می‌گشت که یهو پاش رفت توی یه دام. دام رو شکارچی‌ها گذاشته بودن. یه طناب محکم دور پاش پیچید و شیر هر کاری کرد نتونست بازش کنه. شیر غرش می‌کرد: «آهای کمک! کمک! کسی می‌تونه کمکم کنه؟» اما همه‌ی حیوون‌ها از ترس فرار کرده بودن. شیر عصبانی و ناراحت بود. فکر کرد حالا دیگه شکارچی‌ها میان و من رو می‌گیرن.

موش صحرایی کوچولو که توی لونه‌ش نشسته بود، صدای غرش شیر رو شنید. با خودش گفت: «این صدای آقا شره! انگار توی دردسره. باید برم ببینم چی شده.» موش سریع از لونه اومد بیرون و دنبال صدا دوید. دید شیر توی دام گیر کرده و طناب دور پاش محکم شده. شیر وقتی موش رو دید، ناامیدانه گفت: «آه، تو که کوچولویی. هیچ کاری ازت برنمیاد. برو گمشو تا من تنها بمیرم.»

اما موش گفت: «آقا شیر، نترس. من بهت قول داده بودم یه روز بهت کمک کنم. حالا نوبت منه.» و سریع رفت بالا و شروع کرد با دندون‌های تیزش طناب رو جویدن. موش دندون‌های خیلی تیزی داشت. اول یه رشته، بعد یه رشته دیگه. شیر با چشمان درشت نگاه می‌کرد و باورت نمی‌شد. تا اینکه آخرین رشته هم پاره شد و شیر آزاد شد.

شیر از جا پرید و پنجه‌هاش رو تکون داد. خوشحال بود که نجات پیدا کرده. موش کوچولو خسته روی یه سنگ نشست و نفس نفس می‌زد. شیر با مهربونی بهش نگاه کرد و گفت: «دستت درد نکنه، موش کوچولو! من تو رو مسخره کردم و فکر کردم هیچی نیستی. اما تو الان جون من رو نجات دادی. من همیشه قدردان تو می‌مونم.»

موش خندید و گفت: «آقا شیر، من که گفتم یه روز جبران می‌کنم. حالا دیگه ما دو تا دوستیم. نه؟» شیر سرش رو تکون داد و گفت: «آره، از این به بعد تو بهترین دوست من هستی. اگه کمک بخوای، من همیشه کنارتم.» از اون روز به بعد، شیر و موش همیشه با هم بودن. شیر موش رو روی کمرش می‌گذاشت و توی دشت می‌گشتن. همه‌ی حیوون‌ها تعجب می‌کردن که چطور یه شیر بزرگ با یه موش کوچولو دوست شده.

شیر هیچ وقت دیگه فکر نکرد چون کسی کوچیکه، پس بی‌ارزشه. و موش همیشه بهش یادآوری می‌کرد که کوچیکی و بزرگی با جثه نیست، با دل و محبته. توی دشت آفریقا، همه قصه‌ی این دو تا رو تعریف می‌کردن و بچه‌هاشون یاد می‌گرفتن که هیچ وقت کسی رو دست کم نگیرن و قدردان محبت باشن.

این قصه مال کشور آفریقا هست.

چی یاد گرفتیم؟ قدردانی و کمک متقابل

بازگشت به خانه