شنل قرمزی | داستان کودکانه آموزنده
روزی روزگاری در دهکدهای زیبا، دختر کوچکی زندگی میکرد که همیشه شنل قرمز رنگی بر سر داشت. به همین دلیل همه او را «شنل قرمزی» صدا میزدند.
او دختری مهربان، خوشاخلاق و دوستداشتنی بود.
یک روز مادربزرگ شنل قرمزی بیمار شد.
مادرش سبدی پر از نان، میوه و خوراکیهای خوشمزه آماده کرد و گفت:
«عزیزم، این سبد را برای مادربزرگ ببر، اما در راه با غریبهها صحبت نکن.»
شنل قرمزی قول داد که مراقب باشد.
شنل قرمزی وارد جنگل شد.
در میان درختان بلند و گلهای رنگارنگ، ناگهان گرگی خاکستری را دید.
گرگ با لبخندی ساختگی پرسید:
«کجا میروی دختر کوچولو؟»
شنل قرمزی بدون فکر کردن، مقصد خود را به او گفت.
گرگ حیلهگر فهمید مادربزرگ کجا زندگی میکند.
او به شنل قرمزی پیشنهاد کرد گلهای زیبایی برای مادربزرگ بچیند.
وقتی دخترک سرگرم جمع کردن گلها شد، گرگ با سرعت به سمت خانه مادربزرگ دوید.
گرگ زودتر از شنل قرمزی به خانه رسید.
او در زد و خود را جای شنل قرمزی معرفی کرد.
مادربزرگ در را باز کرد و گرگ وارد خانه شد.
کمی بعد، شنل قرمزی به خانه مادربزرگ رسید.
او وارد اتاق شد و دید مادربزرگ خیلی عجیب به نظر میرسد.
دخترک با تعجب به او نگاه کرد.
«مادربزرگ! چرا چشمهایت اینقدر بزرگ است؟»
گرگ جواب داد:
«برای اینکه بهتر تو را ببینم!»
شنل قرمزی گفت:
«چرا گوشهایت اینقدر بزرگ است؟»
گرگ پاسخ داد:
«برای اینکه بهتر صدایت را بشنوم!»
اما ناگهان دخترک متوجه شد که این مادربزرگ واقعی نیست.
در همان لحظه شکارچی که از کنار خانه عبور میکرد، متوجه سروصدا شد و به کمک آمد.
او مادربزرگ و شنل قرمزی را نجات داد.
گرگ هم از جنگل فرار کرد و دیگر هرگز مزاحم آنها نشد.
از آن روز به بعد، شنل قرمزی یاد گرفت که همیشه به توصیههای مادرش گوش کند.